گفت : « اى زاده مادر بدبوي ! آيا از من ميخواهى كه هنگام مرگ بيتابى كنم ؟ » به حال تعجب ، از وى روى گرداندم . بر من بانگ زد : « به من نزديك شو و شهادت [ به يكتايى خدا و رسالت پيامبر ] را تلقينم ده . » به وى نزديك شدم و در آن حال ، مرا نزديكتر فراخواند و آنگاه ، گوشم را به دهان گرفت و كند . من او را لعن و نفرين نمودم . گفت : « وقتى نزد مادرت [ عايشه ] بازگشتى و پرسيد كه چه كسى اين كار را كرده ، بگو : عمير بن اهلب ضبي ، فريفته شده به دست زنى كه خواست اميرالمؤمنين باشد . » ( مروج الذهب ، 2 / 370 )
اين ماجرا را مأخذهاى گوناگون گزارش كردهاند . ابناعثم گويد : آن مرد همداني ، بدون گوش از او فاصله گرفت و سپس با شمشيرش به سوى وى يورش برد و قطعه قطعهاش كرد . ( الفتوح ، 2 / 485 )
نامه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به كوفيان در نويد پيروزي
1 . شيخ مفيد گويد : از ابومخنف لوط بن يحيي ، از عبدالله بن عاصم ، از محمد بن بشير همدانى روايت شده كه نامه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) همراه عمرو بن سلمه ارحبى به كوفيان رسيد . افراد چنان نداى تكبير برآوردند كه همگان شنيدند . همه با آن ندا در مسجد گرد آمدند و سپس بانگ نماز جماعت داده شد . هيچ كس نماند كه نيايد و آنگاه ، آن نامه خوانده شد كه در آن نوشته شده بود :
بسم الله الرحمن الرحيم . از بنده خدا اميرالمؤمنين به قرظة بن كعب و مسلمانان نزد وي . سلام بر شما ! من خطاب به شما ، خداوندى را سپاس ميگويم كه معبودى جز او نيست . اما بعد ؛ ما با كسانى رويارو شديم كه بيعت ما را شكستند و از جماعت ما بريدند و در ميان امتمان بر ما ستم و تجاوز كردند . با آنان احتجاج نموده ، ايشان را به داورى خدا فراخوانديم . خدا ما را بر آنان مسلط ساخت و طلحه و زبير كشته شدند . البته من پيشتر بر آن دو ، حجت را تمام كرده و اندرزشان داده و صالحان امت را بر آن دو گواه گرفته بودم . اما از راهنمايان پيروى نكردند و سخن اندرزگويان را نپذيرفتند .
ستمگران به عايشه پناه بردند و تعدادى بسيار از بصريان در پيرامون وى كشته شدند