تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
آنان حركت كرديم و نيز قريشيان و ديگر كسانى كه همراه طلحه و زبير به آنان پيوستند و پيمان خود را شكستند . من از شهر بيرون آمدم تا هنگامى كه خبر رهسپاران به سوى بصره و رفتارى كه با كارگزارم عثمان بن عفان كردند ، به من رسيد . . . . ( الارشاد ، 1 / 258 ) اين نامه در ضمن نامه‌هاى امام ، پيشتر گزارش شد .

وارد شدن اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به شهر بصره

1 . طبرى گويد : على روز دوشنبه وارد بصره شد و به مسجد رسيد و در آن نماز گزارد . سپس درون شهر رفت و مردم به حضور وى رسيدند . آن‌گاه ، سوار بر استرش به سراغ عايشه رفت و هنگامى كه به خانه عبدالله بن خلف كه بزرگ‌ترين خانه بصره بود ، رسيد ، ديد كه زنان بر عبدالله و عثمان ، دو پسر خلف كه در سپاه عايشه كشته شده بودند ، مي‌گريند . صفيه دختر حارث نيز روبند انداخته ، در حال گريستن بود و هنگامى كه على را ديد ، گفت : « اى علي ! اى قاتل دوستان ! اى بر هم زننده جماعت ! خداوند تو را از پسرانت بگيرد ، همچنان كه فرزندان عبدالله را از او گرفتي ! » على به وى پاسخى نداد و با همان حال نزد عايشه رفت و به او سلام داد و نزدش نشست و به وى گفت : « صفيه با ما به تندى برخورد كرد . من از روزى كه وى دختركى بود ، تا امروز او را نديده‌ام . » هنگامى كه على بيرون آمد ، باز صفيه به سراغش آمد و همان سخنان را تكرار كرد . على گفت : « تصميم گرفته‌ام - به درهايى از آن خانه اشاره نمود - كه اين در را بگشايم و هر كه را در آن اتاق است ، بكشم . سپس آن يك در را بگشايم و هر كه را در آن است ، به قتل برسانم . آن‌گاه ، با افراد پشت آن در ديگر نيز چنين كنم ! » اين در حالى بود كه شمارى از مجروحان به خانه عايشه پناه آورده بودند و على از مكان آنان خبر داشت ؛ اما تا آن لحظه خود را به ندانستن زده بود . در اين حال ، صفيه سكوت نمود . على بيرون آمد . مردى از ازديان گفت : « به خدا سوگند ! اين زن نبايد از دست ما جان سالم به در بَرد ! » على خشمگين شد و گفت : « ساكت شو ! به هيچ حريمى پاى نگذار و به هيچ خانه‌اى داخل نشو و هيچ زنى را با آزار و آسيب ، نترسان ، حتى اگر آن زنان به ناموس