اين نشان ميدهد كه جنگ شدت ميگيرد ! » ناگاه ديدم على بن ابيطالب ، خود ، به ميدان كارزار آمد و شنيدم كه فرياد ميزد : « به سوى شتر ! به سوى شتر ! » با خود گفتم : « به خدا سوگند ! ميخواهند مرا بكشند . » سپس على بن ابيطالب و برادرم محمد بن ابيبكر و معاذ بن عبدالله تميمى و عمار بن ياسر پيش آمدند و بند شكم شتر را بريدند و كجاوه را بلند كردند و سپس كجاوه به دست مردانى افتاد كه آن را با احترام ميبردند . همه كسانى كه همراه ما بودند ، گريختند و من از آنان نشانى نديدم ! در اين حال ، جارچى على بن ابيطالب بانگ برآورد : « كسى را كه گريخته ، تعقيب نكنيد ! هيچ مجروحى را نكشيد ! هر كس سلاح خود را بر زمين نهاده ، در امان است . » در اين حال ، جان مردم به جسمشان بازگشت . ( الجمل ، مفيد ، 201 )
قريشيان همراه عايشه ، راهبران آن جنگ بودند ؛ اما تعدادشان اندك بود . اينان فريفته تعداد فراوان و شمشيرهاى سپاهيانى شدند كه با ايشان همراه گشته بودند . علت افزونى اين تعداد نيز آن بود كه عايشه موج يارى به همسر پيامبر و امالمؤمنين را برانگيخت و به سپاهيانش دوبرابر پاداش بيشتر داد . بدين سان ، جوانان بصره و اطراف آن ، به سوى لشكر وى شتافتند .
نامهاى از يك كشته بنيضبه به عايشه
مسعودى گويد : مدائنى ياد كرده كه در بصره مردى گوشبريده را ديده و از او ماجرايش را پرسيده و او گفته است : در نبرد جمل به كشتگان مينگريستم . مردى را ديدم كه سرش را بلند كرد و گفت :
مادرمان ما را به كنار آبشخور مرگ آورد و خودش بازگشت و ما از آن سيراب گشتيم .
ما به خاطر تيرهبختى جدمان ، از بنيتيم فرمان برديم ، در حالى كه تيم جز شمارى بردگان و كنيزان نبودند .
گفتم : « سبحان الله ! آيا هنگام مرگ چنين سخنى ميگويي ؟ بگو : لا إله الا الله . » آن مرد