تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
پدرش شورش نمود . و او هنگام كشته شدن ، نوجوانى بود . » آن‌گاه ، بر عبدالله بن ابي‌عثمان بن اخنس بن شريق عبور نمود و فرمود : « اما اين فرد ؛ گويا اكنون مي‌بينم كه سپاهيان شمشير به كف گرفته‌اند و او در حال گريز از صف كارزار است . من كسى را كه در پى وى بود ، از كشتنش نهى كردم ؛ اما او نشنيد و اين را كشت . حقيقت اين ماجرا از امورى بود كه بر جوانان قريش پنهان ماند . آنان ناآزمودگانى بودند كه فن نبرد را نمي‌دانستند و فريب خوردند و در اين جا فرود آمدند و چون از اين حال آگاهى يافتند ، ديگر درگير ماجرا شده بودند و كشته شدند . » سپس اندكى گام زد تا به كعب بن سور برگذشت و فرمود : « اين همان كسى است كه بر ما شوريد ، در حالى كه قرآن به گردن آويخته بود و ادعا داشت كه ياور مادر خويش است و مردم را به مفاد قرآن فرامي‌خواند ، حال آن كه نمي‌دانست مفاد آن چيست . آن‌گاه ، از خدا پيروزى را طلب نمود و هر ستمكار سركشى البته ناكام گردد . بدانيد كه او از خدا خواست تا مرا بكشد ؛ اما خدا خود او را كشت . كعب بن سور را بنشانيد ! » او را نشاندند و اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرمود : « اى كعب ! من وعده خدا به خودم را حق يافتم . آيا تو نيز وعده خدايت را حق يافتي ؟ » آن‌گاه ، فرمود : « كعب را بخوابانيد ! » سپس بر طلحة بن عبيدالله عبور نمود و فرمود : « اين همان است كه بيعت مرا شكست و در امت فتنه پديد آورد و مردم را بر ضد من برانگيخت و به قتل من و خاندانم فراخواند . طلحه را بنشانيد ! » او را نشاندند و اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرمود : « اى طلحة بن عبيدالله ! من وعده خدايم را حق يافتم . تو نيز وعده خدايت را حق يافتي ؟ » آن‌گاه ، فرمود : « طلحه را بخوابانيد ! » و حركت نمود . يكى از همراهانش گفت : « اى اميرالمؤمنين ! آيا پس از كشته شدن كعب و طلحه ، با آنان سخن مي‌گويي ؟ » امام ( عليه السلام ) فرمود : « بدانيد به خدا سوگند ! آن دو سخن مرا شنيدند ؛ همان سان كه آن كشتگان جنگ بدر كه جنازه‌شان در گودالى ريخته شد ، سخن رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را [ كه پس از كشته شدنشان با آنان از بالاى گودال سخن گفت ] شنيدند . » ( الارشاد ، 1 / 246 )