شيخ مفيد گويد : از اصبغ بن نباته روايت شده است : هنگامى كه شتر پى شد ، علي ( عليه السلام ) روبروى عايشه ايستاد و فرمود : « چرا شورش كردي ؟ » گفت : « فلان و فلان . » على فرمود : « آگاه باش سوگند به خدايى كه ذره را شكافت و آدمى را خلق كرد ! گوش خود را از سخن رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) لبريز نمودى كه اصحاب جمل و اصحاب نهروان را لعن فرمود . از ايشان هر كه زنده مانده ، در فتنه كشته ميشود و هر كه مرده ، در دوزخ بر دين يهود خواهد بود . » ( الكافئة فى رد توبة الخاطئه ، 34 )
8 . بلاذرى گويد : در نبرد جمل همراه على به سوى كجاوه رفتم كه از بس تير خورده بود ، همانند پشت خارپشت شده بود . وى [ با تازيانهاش ] به كجاوه زد و گفت : « اين حميراى اِرَم خواست مرا بكشد ، همچنان كه عثمان بن عفان را كشت . » سپس برادرش محمد به او گفت : « آيا چيزى به تو برخورد كرده است ؟ » عايشه گفت : « تيرى به بازويم خورده است . » محمد سرش را درون كجاوه نمود و عايشه را به سوى خود كشيد و بيرون آورد . على به من فرمود : « اى ابنحاطب ! آيا از قوم تو كسى زخمى شده است ؟ » گفتم : « آرى به خدا سوگند ! » فرمود : « با روغن كره ، بر آن مرهم بگذاريد . من مرهمى براى زخم بهتر از روغن كره نديدهام . » ( انساب الاشراف ، 2 / 249 )
به نظر ميرسد كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) شنيده بوده كه زخم را با روغن كره ميتوان مداوا نمود . البته او با اين سخن ميخواسته موضوع را تغيير دهد . و اما اين كه عايشه را « حميراى اِرَم » يا « خواهرِ ارم » خوانده ، بدين سبب است كه گزارش كردهاند زنى از ثمود ، پى كننده شتر صالح ( عليه السلام ) را تحريك نمود و دختر خود را به وى داد . مردم عرب ، ثمود را عاد ميگويند . گفتهاند كه آن زن ، كلبه نام داشت .
ياقوت گويد : ارم الكلبة ، جايى است نزديك نباج ميان بصره و حجاز . كلبه نام زنى است كه آن جا دفن شده است و ارم به آن نسبت يافته ؛ و اين نامى است خاص . نبرد ارم الكلبه از نبردهاى عرب بوده كه در آن ، بجير بن عبدالله بن سلمة بن قشير قشيرى به دست قعنب رياحى كشته شد . ( معجم البلدان ، 1 / 157 )
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 335
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٣٣٥