و بلاى فراوان تحمل كرده است . » در اين حال ، عايشه سكوت نمود . ( بشارة المصطفي ، 281 )
3 . شيخ مفيد آورده كه واقدى گويد : هشام بن سعد ، از عباس بن عبدالله بن معبد ، از معاذ بن عبدالله تميمى براى ما حديث گفته است : همراه عايشه وارد بصره شديم و مردم را به يارى خود و قيام همراه خويش فراخوانديم . برخى پذيرفتند و بعضى رد كردند . ما با وجود اين فراخوان ، با خود ميگفتيم كه هرگز با على بن ابيطالب نميجنگيم تا آن كه گفتند على به كنار شهر رسيده است . ديگر نفهميدم چه شد كه شعله جنگ به دست كمسالان روشن شد و بردگان آن را برافروختند . آنگاه ، شتر به حركت درآمد و افراد ما به سوى ميدان جنگ شتافتند و سپاه على نيز حركت نمود . اما ياران ما پيشدستى كردند و تير افكندند و غوغا كردند و بانگ زدند و همهمه به راه انداختند . خود ، شنيدم كه عايشه گفت : « اين آغاز سستى است . » علي ( عليه السلام ) و يارانش مقاومت ورزيدند . سپس على صفوف يارانش را آراست و پرچمها را در جاى خود قرار داد و پرچم بزرگ را كه سپيد رنگ و به اندازه درازى يك نيزه بود ، به فرزندش محمد سپرد . سپس خود ، در قلب سپاه قرار گرفت و جناح راست و چپ و قلب سپاه ، شتابان يورش آوردند . شنيدم كه على به محمد بانگ زد : « با پرچم پيشروى كن و به قلب سپاه بزن . بدين سان ، افراد پيش روى تو عقب خواهند نشست . اما اگر آنان هجوم بياورند و مقابله كنند ، افراد پشت سرت به تو خواهند پيوست . » سپس شنيدم كه گفت : « يارانت پيش روى تو هستند . پيشروى كن ! پيشروى كن ! » علي ، خود ، پيشروى نمود ، در حالى كه پرچم را ميان دو شانه داشت و شمشيرش را از نيام بيرون كشيده بود . به مردى ضربتى زد و استخوان دستش را آشكار كرد . سپس به شتر رسيد كه افراد پيرامون آن قرار داشتند . پس با هم درگير شدند و از هر سو گرد آمدند و زير بند شكم شتر پناه گرفتند . به خدا سوگند ! على را ديدم كه بر محمد بن ابيبكر بانگ زد : « بند شكم شتر را قطع كن ! » و خود ، ده تن از مهارداران آن شتر را كشت و هر گاه مردى را ميكشت ، شمشيرش را با جامهاش پاك ميكرد . سپس جلو رفتم تا وقتى كه در دست آنان افتاديم ، همچون گله گوسفندانى كه حركت داده ميشوند . آنگاه ، بازگشتيم و خود را سرزنش نموديم و پشيمانى ورزيديم . ( الجمل ، مفيد ، 198 )
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 332
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٣٣٢