اين فرد تميمى كه از گروه عايشه بوده ، ميگويد : « اين جنگ را كودكان به راه انداختند و بردگان شعلهور نمودند . » اين سخنى است فرمايشى كه عايشه و يارانش آن را تكرار كردهاند و از ياد بردهاند كه خودشان رعد و برق به راه انداختند و علي ( عليه السلام ) را تهديد نمودند و بر جنگ اصرار ورزيدند و خيال كردند كه او را ميكشند يا اسير ميگيرند !
4 . شيخ مفيد گزارش نموده كه واقدى گويد : عبدالرحمن بن حرث بن هشام گفت : من و اسود بن ابوالبخترى و عبدالله بن زبير در بصره با هم پيمان سپرديم كه اگر با سپاه على روبرو شويم ، يا خود بميريم و يا على را به قتل رسانيم . در آن حال ، هنوز سپاهيان على به صف نشده بودند . سپس ديديم كه به صف گشتند و جناح راست و چپ خود را سازمان دادند . من كنار عبدالله بن زبير و اسود بن ابوالبخترى ايستاده بودم . گفتم : « تصميم شما چيست ؟ » گفتند : « بر همان تصميم كه گرفته بوديم ، هستيم . » آنگاه ، جناح چپ سپاه على به جناح راست سپاه ما يورش آورد و آنان را در هم شكست . نيز جناح راست آنان به جناح چپ ما حمله نمود و همان كار را كرد . على را ديدم كه پسرش محمد پشت سرش بود و با پرچم سياه بزرگى پيش ميآمد . على شمشير از نيام بيرون كشيد و با مردى از بنيضبه روبرو گشت و او را كشت . سپس اين كار را با مردى ديگر نيز انجام داد . آنگاه ، به سوى ما آمد و كنار آن دو مرد قرار گرفت . هر يك از آن دو به ديگرى پناه آورد و اسود گفت : « آيا راهى براى فرار هست ؟ » عبدالله بن زبير پيش رفت و مهار شتر را گرفت و او آخرين كسى بود كه آن را گرفت . على را ديدم كه به شتر رسيد ، در حالى كه از شمشيرش خون ميچكيد و آن را بر شانه نهاده بود . در اين حال ، بر محمد بن ابيبكر بانگ زد : « بند شكم شتر را پاره كن ! » و اين بود شكست ما . » ( الجمل ، مفيد ، 199 )
5 . دينورى گويد : على ديد كه بصريان به آن شتر پناه ميبرند و هرگاه عقب رانده ميشوند ، به سوى آن ميروند و به آن پناهنده ميگردند . وقتى چنين ديد ، به عمار و سعيد بن قيس و قيس بن سعد بن عباده و اَشتر و ابنبديل و محمد بن ابيبكر و چند تن از بزرگان يارانش همانند آنان ، گفت : « تا هنگامى كه اين شتر پيش روى اينان باشد ، همچنان خواهند
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 333
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٣٣٣