تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
در اين حال ، به سوى آنان يورش برديم و به هم نيزه زديم ، چندان كه اگر كسى پياده مي‌رفت ، پايش روى نيزه‌ها قرار مي‌گرفت . سپس جارچى علي ( عليه السلام ) ندا داد : « شمشير بزنيد ! » پس با شمشيرها بر كلاهخودها زديم ، چندان كه شمشيرمان كند شد . سپس جارچى علي ( عليه السلام ) بانگ برآورد : « پياده بجنگيد ! » هيچ جنگى را نديديم كه در آن ، به اين اندازه پا قطع شود . در اين حال ، سخن حذيفه را به ياد آوردم كه گفت : « يارانش بني‌ضبه هستند كه خدا پاهايشان را قطع كند ! » و دانستم كه نفرين وى روا گشته است . آن‌گاه ، جارچى اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) بانگ زد : « به آن شتر حمله كنيد ؛ كه همو شيطان است . » مردى با نيزه‌اش آن شتر را پى كرد و مردى ديگر يكى از دستانش را قطع نمود . شتر بر زمين فرود آمد و ناله برآورد و عايشه فريادى بلند كشيد و افرادش گريختند . جارچى اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) ندا داد : « به مجروحى حمله نكنيد و گريخته‌اى را تعقيب ننماييد . هر كه در خانه‌اش را بسته باشد و نيز هر كس سلاحش را بر زمين بگذارد ، در امان است . » ( الامالي ، مفيد ، 59 ) طبرى گزارش كرده است : هنگامى كه عايشه در جاى خويش فرود آمد ، عمار بن ياسر نزد وى رفت و گفت : « اى مادر ! ضربت زدن پسرانت در دفاع از دينشان را چگونه يافتي ؟ » عايشه گفت : « اى عمار ! به دليل آن كه پيروز شده‌اي ، بينادل گشته‌اي ! » عمار گفت : « بينادلى من بيش از اين حرف‌هاست . آگاه باش به خدا سوگند ! اگر به ما ضربت زنيد به حدى كه ما را به نخلستان‌هاى سرزمين هَجَر [ در بحرين ] برانيد ، باز مي‌دانيم كه ما بر حق هستيم و شما بر باطل . » عايشه به وى گفت : « تو چنين خيال مي‌كني ! اى عمار ! از خدا بترس ؛ زيرا سنت بالا رفته و استخوانت سست شده و مرگت نزديك است و دينت را براى فرزند ابوطالب بر باد داده‌اي . » عمار گفت : « به خدا سوگند ! در ميان اصحاب رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) براى خود به دنبال پيشوايى گشتم و ديدم كه على بيش از همه آنان به كتاب خدا آگاه و از تأويل آن باخبر و براى پاسداشت حريم آن ، كوشاست و بيش از ديگران با سنت آشناست و در عين حال ، با رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) خويشاوندى دارد و در راه اسلام رنج
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 331 | الشيخ علي الكوراني العاملي / سيد ابو القاسم حسينى ( ژرفا )