داد : من و مالك را با هم بكشيد !
عايشه سوار شد و گفت : « اكنون كه پيروز شدهايد ، فخر ميفروشيد . كار خدا اندازهاى معين دارد . » اميرالمؤمنين ، محمد بن ابيبكر را فراخواند و فرمود : « از عايشه بپرس : آيا از نيزهها و تيرها چيزى به وى برخورد كرده است ؟ » محمد از او پرسيد و وى گفت : « آري ؛ تيرى به من برخورد نمود كه سرم را خراش داد و از ديگر چيزها سالم ماندم . خدا ميان من و شماست ! » محمد گفت : « خداوند روز قيامت درباره رفتار تو با اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) داورى ميكند كه بر وى شوريدى و مردم را به نبرد با او تحريك نمودى و كتاب خدا را پشت سرت افكندي . » عايشه گفت : « اى محمد ! ما را واگذار و به پيشوايت بگو تا از من پاسدارى كند . » [ محمد گويد : ] كجاوه از بس تير خورده بود ، مانند خارپشت شده بود . نزد اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) بازگشتم و از آن چه ميان ما دو تن گذشته و سخنهايى كه گفته بوديم ، به وى خبر دادم . امام ( عليه السلام ) فرمود : « او زن است و زنان عقلشان ناقص است . از وى مراقبت كن و او را به خانه عبدالله بن خلف برسان تا درباره وى تصميم بگيريم . » من او را به همان جا بردم ، در حالى كه همواره به من و علي ( عليه السلام ) دشنام ميداد و براى ياران جمل رحمت ميطلبيد . ( الجمل ، مفيد ، 196 )
نيز شيخ مفيد گفته است : اعمش از حبه عرنى برايمان حديث گفته است : يك سال پيش از آن كه عثمان كشته شود ، از حذيفة بن يمان شنيدم : « گويا ميبينم كه مادرتان حميراء حركت نموده و او را بر پشت شترى نشاندهاند و شما نيز اطراف و پيرامون آن را گرفتهايد و ازديان - خدا به دوزخ دراندازدشان ! - با وى همراهند و بنيضبه - خدا قدمهاشان را بشكند ! - هم ياوران وى هستند . » روز نبرد جمل كه افراد روياروى هم قرار گرفتند ، اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) بانگ زد : « هيچ يك از شما جنگ را آغاز نكند تا زمانى كه من دستورتان دهم . » سپاه مقابل به سوى ما تير افكندند . گفتيم : « اى اميرالمؤمنين ! به سوى ما تير افكندند ! » فرمود : « دست نگاه داريد ! » سپس شمارى از ما را با تيرهاشان كشتند . گفتيم : « اى اميرالمؤمنين ! برخى از ما را كشتند . » فرمود : « با بركت خدا ، يورش آوريد ! »
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 330
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٣٣٠