« بند زير شكم شتر را قطع كنيد ! » محمد بن ابيبكر با شتاب اين كار را انجام داد و بر بالاى كجاوه رفت . عايشه گفت : « كيستي ؟ » محمد پاسخ داد : « منفورترين خويشاوندت . » عايشه گفت : « فرزند خثعميه [ اسماء دختر عميس ] ؟ » محمد گفت : « آري ؛ همو كه از مادران تو پستتر نيست . » عايشه گفت : « به هستيام سوگند ! او زنى شريف است . اين سخن را واگذار ! سپاس خداوند را كه تو را به سلامت نگاه داشت . » محمد گفت : « اين همان چيزى است كه تو دوست نميداري . » عايشه گفت : « اى برادرم ! اگر اين را دوست نميداشتم ، بر زبان نميراندم . » محمد گفت : « تو دوست داشتى كه پيروز شوى و من كشته شوم . » عايشه گفت : « اين را دوست داشتم ؛ اما اكنون كه كارمان به شكست انجاميد ، سلامت تو را دوست ميدارم ؛ زيرا خويشاوند من هستي . اكنون امور را پى مگير و به ظاهر بسنده كن و سرزنش و نكوهش منما ! » علي ( عليه السلام ) نيز آمد و با نيزه خود ، به كجاوه زد و فرمود : « اى زن پُرمو ! آيا رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) تو را به اين كار سفارش نموده بود ؟ » عايشه پاسخ داد : « اى فرزند ابوطالب ! تو پيروز شدي ؛ پس چشمپوشى كن ! » نيز عمار نزد وى آمد و به او گفت : « اى مادر ! شمشير زدن فرزندانت براى حفظ دينشان را امروز چگونه ديدي ؟ » عايشه سكوت كرد و به او پاسخ نداد . سپس مالك اَشتر نزد وى آمد و به او گفت : « سپاس خداوند را كه دوست خود را يارى نمود و دشمنش را سركوب ساخت . جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا : حق آمد و باطل نابود شد . آرى ؛ باطل همواره نابودشدنى است . ( اسراء : 81 ) اى عايشه ! رفتار خدا را با خود چگونه ديدي ؟ » عايشه گفت : « كيستى اى كه مادرت به عزايت نشيند ؟ » پاسخ داد : « من پسرت اَشتر هستم . » عايشه گفت : « دروغ ميگويي . من مادر تو نيستم . » اَشتر گفت : « هستي ؛ هرچند نميپسندي . » عايشه گفت : « تو همان هستى كه ميخواستى خواهرم اسماء را به سوگ فرزندش بنشاني . » اَشتر گفت : « نزد خدا و تو عذر دارم . به خدا سوگند ! اگر از سه چيز رويگردان نبودم ، تو را از دست او راحت ميساختم . »
و پس از درود بر پيامبر ، چنين سرود :
اى عايشه ! اگر از سه چيز رويگردان نبودم ، خواهرزادهات را هلاك يافته بودي .
همان صبحگاهان كه در حالى كه مردان اطرافش را گرفته بودند ، با نالهاى ضعيف ندا
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 329
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٣٢٩