تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
را همراه با كجاوه‌اش بردند و به خانه عبدالله بن خلف رساندند . علي ( عليه السلام ) فرمان داد تا شتر را بسوزانند و خاكسترش را به باد دهند . آن‌گاه ، فرمود : « خدا آن شتر را لعنت كند ؛ كه به گوساله بني‌اسرائيل بسيار شباهت دارد ! » سپس اين آيه را خواند : « و [ اينك ] به آن خدايى كه پيوسته ملازمش بودى ، بنگر . آن را قطعاً مىسوزانيم و خاكسترش مىكنيم [ و ] در دريا فرومىپاشيم . » ( طه : 97 ) ( شرح نهج‌البلاغه ، 1 / 265 ) نيز ابن‌ابي‌الحديد گويد : هنگامى كه گرداگرد مهار شتر ، افراد جان باختند و دست‌ها قطع شد و خون‌ها جارى گشت ، علي ( عليه السلام ) فرمود : « اَشتر و عمار را نزد من بخوانيد ! » پس آن دو آمدند و امام ( عليه السلام ) فرمود : « برويد و اين شتر را پى كنيد ؛ كه تا وقتى او زنده است ، آتش اين جنگ خاموش نمي‌شود و آنان او را قبله خود كرده‌اند ! » آن دو رفتند و دو تن از جوانان قبيله مراد نيز با آنان بودند كه نام يكي ، عمر بن عبدالله بود . پس پيوسته ضربت زدند تا به شتر رسيدند و آن مرد مرادى به ساق آن شتر ، ضربت زد و شتر بانگى برآورد و بر زمين نشست . سپس بر پهلويش افتاد و افراد از پيرامونش گريختند . علي ( عليه السلام ) ندا داد : « ريسمان‌هاى كجاوه را قطع كنيد ! » سپس به محمد بن ابي‌بكر فرمود : « از خواهرت مراقبت كن ! » محمد وى را با خود برد و در خانه عبدالله بن خلف جاى داد . ( شرح نهج‌البلاغه ، 6 / 228 ) ميان اين دو گزارش منافاتى نيست . سخن درست اين است كه خود امام ( عليه السلام ) فرمانده دسته‌اى بود كه شتر را پى كردند . اين را عايشه نيز بيان نموده و آن صحنه را بسيار نيكو وصف كرده كه در پى خواهد آمد . شيخ مفيد گويد : محمد بن حنفيه گفته است : احساس كردم كه پدرم پشت سرم قرار دارد و با شمشير برهنه ندا مي‌دهد : « پيشروى نكن تا من پيشاپيش تو قرار گيرم . » آن‌گاه ، پيش من با شتاب حركت نمود و گروهى از يارانش نيز با وى همراه بودند . ديدم كه پدرم افراد را از راست و چپ مي‌شكافد و از پيش خود دور مي‌سازد . خواستم پيشروى نمايم ؛ اما از مخالفت با فرمان وى كه سفارش نموده بود از پرچم جدا نشوم ، پرهيز داشتم . وى به شتر رسيد كه پيرامونش چهارهزار تن از بني‌ضبه و ازد و تيم و ديگران بودند . ندا داد :