جانم را براى خونخواهى او بر كف نهادهام ؟
نيز گزارش شده است : [ عبدالله ] جهينى [ از شنيدن آن سخن ] خنديد و به على بن ابيطالب پيوست . سخن محمد بن طلحه كه از پارسايان بود ، به گوش پدرش رسيد . طلحه به او گفت : « اى محمد ! آيا با سخنانت ادعا ميكنى كه من قاتل عثمان هستم ؟ اين گونه بر ضد پدرت گواهى ميدهي ؟ همانند فرزند زبير باش ! به خدا سوگند ! نه تو بهتر از اويى و نه من بدتر از پدر او . يا از اين سخنت دست بردار و يا بازگرد ؛ كه تو تنها به اندازه يك مرد يارى ميكني ، اما فسادى كه برميانگيزي ، فسادى است فراگير . » محمد گفت : « من جز حق نگفتم و از آن سخن ، بازنميگردم . » ( الامامة و السياسه ، 1 / 62 )
طبرى گزارش داده است : آن غلام خنديد و گفت : « هشدار ؛ كه خود را در گمراهى ميبينم . » و سپس به على پيوست . ( تاريخ طبري ، 3 / 482 ) محمد بن مبارك يزيدى ( م . 310 ) گويد : عايشه اين سخن را شنيد و به سويش آمد و دشنامش داد . محمد گفت : « خدايت بيامرزد ! خدايت رحمت كند ! » پدرش نيز سخنش را شنيد و سوار بر شترى به سويش آمد و گفت : « واى بر تو ! آيا براى مرد ، توبهاى بالاتر از جانفشانى هست ؟ » ( الامالي ، 1 / 25 )
با همه اين احوال ، اين فرد پارسا ديد كه دو سپاه بر جاى ايستادهاند و منتظرند تا ديگرى نبرد را شروع كند و خود ، آغاز كننده نباشد ؛ اما وى برخاست و پيش آمد و مبارز طلبيد و مؤمنى را از سپاهى كه مورد ستم و تجاوز قرار گرفته بود ، كشت . سپس هنگامى كه اَشتر به وى هجوم آورد ، همچون زنان گريخت و آنگاه ، به او توسل نمود تا وى را نكشد و اَشتر از او چشم پوشيد و او بنده اَشتر گشت !
چگونه ميتوانيم اين رفتار وى را توجيه كنيم ، مگر آن كه بگوييم شخصيتى ساده و ابتدايى داشته و با غريزه قبيلهگرايى و همان فهم خوارج از دين ، تفكر مينموده است . از اين رو ، پايبندى به سخن صريح پيامبر و نيز شنيدن نصيحت عايشه را كنار نهاد . چنان كه ادعا دارند ، نصيحت عايشه به وى اين بود : « مانند بهترين فرزند آدم ، باش ؛ يعنى جنگ را آغاز نكن و همچون هابيل باش كه گفت : - لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَىَّ يدَكَ لِتَقْتُلَنِى مَا أَنَا
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 316
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٣١٦