تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
سمت چپ ، عبدالله بن جعفر طيار پيش رويش ، و محمد و عون فرزندان جعفر پشت سرش در حركت بودند . عبدالله و فضل و عبيدالله و قثم ، فرزندان عباس بن عبدالمطلب ، نيز برخى سمت راست و برخى سمت چپ وى به حركت درآمدند . مهاجران و انصار هم پيرامون وى حلقه زده بودند . علي ( عليه السلام ) به آنان فرمان داد تا هنگامى كه سپاه جمل حمله را آغاز نكرده است ، حمله نكنند . عدى بن حاتم چنين خواند : خداى ما ! على را براى ما به سلامت نگاه دار ، آن پرهيزگار را كه مايه بركت است ؛ و آن مؤمن راه‌يافته پسنديده را . و او را راهنماى اين امت هدايت‌يافته قرار ده . همو را كه رأيش درست است و به گمراهى نمي‌رود . خداى من ! او و فرزندانش را نگاهبان باش ! كه او بر ما ولايت دارد و پيامبر ، او را پس از خود ، به وصايت برگزيد ؛ و فرمود : از اين پس ، او ولى شماست و شما را به ولايت او سفارش مي‌كنم . سپس علي ( عليه السلام ) اَشتر را فراخواند و به او فرمود : « اى مالك ! با آن سپاه جنگ را شروع نكن تا زمانى كه آنان نبرد را آغاز نمايند و راه بهانه را بر ايشان ببند و حجت را بر آنان تمام كن . » آن‌گاه ، قدرى از روز را ايستادند و ذكر توحيد و تكبير سر دادند و انتظار كشيدند كه كدام گروه نبرد را آغاز مي‌كند . پس محمد بن طلحه پيش آمد و مهار شتر را گرفت و بوسيد . عايشه به او گفت : « تو كيستي ؟ » گفت : « محمد بن طلحه هستم . اى مادرم ! چه فرمان مي‌دهي ؟ » عايشه گفت : « فرمانت مي‌دهم كه بهترينِ فرزندان آدم [ هابيل ] باشي . » پس محمد شمشير كشيد و مبارز طلبيد . معكبر بن حدير به ميدان وى آمد و با هم ضربت‌هايى رد و بدل كردند . محمد بن طلحه ضربتى بر سر وى زد و او را كشت و نزد شتر برگشت و مهار آن را بوسيد و ديگربار پيش رفت و مبارز خواست . اَشتر شتابان به ميدانش آمد ، گويا شيرى بود كه بند خويش را گسسته باشد . هنگامى كه طلحه ديد اَشتر به سوى فرزندش مي‌آيد ، به وى نزديك شد و دستش را گرفت و گفت : « پسركم ! برگرد ؛ كه اين شيرى است درنده . آيا سخن خداوند را نشنيده‌اي : وَاتَّقُواْ فِتْنَةً لاَّ تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُواْ مِنكُمْ خَاصَّةً : و از فتنه‌اى كه تنها به ستمكاران شما نمىرسد ، بترسيد . ( انفال : 25 ) » اما محمد از وى فرمان نبرد و به مبارزه با اَشتر