با شمشيرهاى آبدار و نيزههاى پراكنده و ضربت زدن با تيغهاى تيز و صيقلي .
آنگاه ، به سوى آنان حمله برد ، چندان كه در ميانشان قرار گرفت و فرورفت . افراد به جنگى سخت با وى پرداختند و او از آن سوى سپاه بيرون آمد ، در حالى كه تيغه شمشيرش خميده بود . پس آن را با زانويش راست نمود و يارانش پيرامونش را گرفتند و گفتند : « اى اميرالمؤمنين ! ما تو را بس باشيم . » وى به هيچ يك از ما پاسخى نداد و به يارانش چشم دوخت . سپس ديگربار يورش آورد تا در ميان آنان فرورفت و از ديدگان پنهان گشت . پس از مدتى صداى تكبير وى را همچون غرش شير شنيديم . افراد از گردش پراكنده شدند و كناره گرفتند . ما به وى رسيديم و ديديم كه همچون شترى برآشفته و شيرى كه از قُرُقگاهش پاسدارى ميكند ، ايستاده و سرها و دستها و پيكرها ، در هم فشرده ، پيرامون وى بر زمين افتادهاند . گفتيم : « اى اميرالمؤمنين ! ما تو را بس باشيم . » فرمود : « به خدا سوگند ! در آن چه ديديد ، جز خشنودى خدا و سراى آخرت را نميجويم . »
آنگاه ، بازگشت و پرچم را به محمد سپرد و فرمود : « اين پسر خوله ! چنين رفتار كن ! » محمد گويد : پرچم را گرفتم و يارانم نيز با من در پرچمدارى همراه شدند . پيوسته با نيزه و شمشير به آنان ضربه زدم تا افراد از پيرامونم پراكنده گشتند . به مردى رسيدم و خواستم تا به وى ضربت زنم . هنگامى كه به رويش نيزه كشيدم ، گفت : « تو را به خدا سوگند ! من بر شيوه على بن ابيطالب ( عليه السلام ) هستم . » دانستم كه با اين سخن ميخواهد جان سالم به در ببرد . نيزه را از وى برداشتم و او نجات يافت . سپس به وى نگريستم و ديدم محمد بن طلحه است .
محمد گويد : محمد بن خلف خزاعى كه مهار شتر را در دست داشت ، پيش آمد و بر علي ( عليه السلام ) بانگ زد و او را به مبارزه طلبيد . على به نبرد او رفت و سخت بر وى تاخت و با ذوالفقار شمشيرى بر كلاهخودش زد ، چنان كه كلاهخود و سر و گردن و سينهاش را با هم شكافت و لبه شمشيرش به برجستگى زين اسب وى رسيد . نه سلاحى مانع او گشت و نه سپرى در برابرش تاب آورد . ( الدر النظيم ، 1 / 348 )
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 310
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٣١٠