به ميان آن سپاه رفت و ايشان را يكان يكان با شمشير زد . مردان از برابرش ميگريختند و به راست و چپ ميرفتند تا هنگامى كه زمين از خون كشتگان خضاب بست .
آنگاه ، بازگشت و باز شمشيرش را كه خميده بود ، با زانويش راست نمود . يارانش يكپارچه پيرامونش جمع گشتند و او را براى خودش و اسلام ، به خدا سوگند دادند و گفتند : « اگر تو آسيب بيني ، دين از ميان ميرود . تو اين جا بمان . ما برايت بس باشيم . » وى گفت : « به خدا سوگند ! در آن چه ديديد ، جز خشنودى خدا و سراى آخرت ، چيزى نميجويم . » سپس به پسرش محمد گفت : « اى زاده حنفيه ! اين چنين رفتار كن . » افراد گفتند : « چه كسى را ياراى آن است كه مانند تو رفتار كند ، اى اميرالمؤمنين ؟ » ( شرح نهجالبلاغه ، 1 / 257 )
بعيد نيست كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در اين هجومهاى خود از نزديك شتر نيز عبور كرده باشد ؛ اما نخواسته كه خودش به آن ضربت زند .
رخدادهاى روز پنجم نبرد جمل
ابنحاتم گويد : وقتى تير صبح ، قلب شب دوشنبه را شكافت ، علي ( عليه السلام ) پيشاپيش يارانش نماز گزارد و سپس فرمود : « اى قنبر ! زره مرا بياور ! » وى زرهش را آورد و على آن را بر خود افكند . اين همان زره رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) يعنى ذاتالفضول بود . نيز شمشيرش ذوالفقار را آويخت و عمامه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را كه سحاب نام داشت ، بر سر نهاد . آنگاه ، از خيمهاش بيرون آمد و بر استر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) كه دلدل ناميده ميشد ، سوار گشت و سپس شمشيرش را كشيد و تكان داد و بانگ زد : « اى گروه مهاجران و انصار ! براى خدا پيكار كنيد و در نبرد با دشمنتان سرسخت باشيد ؛ كه خدايتان رحمت كناد ! » آنگاه ، پسرش محمد را خواست و به وى فرمود : « بر اسب خود سوار شو . » وى بر اسبش سوار شد . سپس پرچم را كه عقاب نام داشت و پرچم رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) در نبرد بدر بود ، به دست وى داد و به او فرمود : « اى محمد ! پيشاپيش دسته به پيش رو ! » محمد در حالى كه آن پرچم سياه را در دست داشت و آن را بالاى سرش تكان ميداد ، پيشروى نمود .
آنگاه ، علي ( عليه السلام ) با سپاهيانش حركت نمود ، در حالى كه حسن سمت راست ، حسين