اين محمد بن خلف ، برادر همان عبدالله است كه علي ( عليه السلام ) را به مبارزه طلبيد و على بر او ضربتى زد و كاسه سرش را پراند . نيز محمد بن طلحه هماورد خواست و اَشتر به ميدان او رفت و وى از اَشتر گريخت و او به قصد كشتنش تعقيبش نمود و وى از او امان خواست و اَشتر از او چشم پوشيد و بر اسبش سوارش نمود و روانهاش كرد ؛ اما با ضربتى كه از اَشتر خورده بود ، از پاى درآمد .
محمد بن سليمان گويد : از منذر ثورى گزارش شده كه از محمد بن حنفيه شنيده است : آن روز بر مردى از بصريان يورش بردم . هنگامى كه نيزه را بر سرش آوردم ، گفت : « من بر آيين عمر بن ابيطالب هستم . » چون مقصودش را دانستم ، از وى چشم پوشيدم .
( المناقب ، 2 / 337 )
ابنابيالحديد گويد : علي ( عليه السلام ) همراه دسته سبز شامل مهاجران و انصار به سوى شتر حمله برد . پسرانش حسن و حسين و محمد نيز پيرامون وى بودند . پرچم را به محمد سپرد و گفت : « با آن پيشروى كن تا زمانى كه آن را در چشم شتر فروكنى و تا آن جا توقف منما ! » محمد پيش رفت و به سويش تير افكندند . به همراهانش گفت : « درنگ كنيد تا تيرهايشان تمام شود ؛ زيرا يك يا دو تير بيشتر برايشان نمانده است . » على كسى را نزدش فرستاد و او را به پيشروى و نبرد تشويق نمود و هنگامى كه كندى او را ديد ، از پشت سرش به وى رسيد و دست چپش را بر شانه چپش قرار داد و گفت : « بيمادر ! پيشروى كن ! » بعد از آن ، محمد بن حنفيه هرگاه به ياد اين ماجرا ميافتاد ، ميگريست و ميگفت : « گويا هنوز نسيم نفسش را پشت سرم حس ميكنم و به خدا سوگند ! هرگز آن را فراموش نخواهم كرد . » سپس دلسوزى به فرزند ، علي ( عليه السلام ) را فراگرفت و پرچم را با دست چپش از وى ستاند ، در حالى كه ذوالفقار نامآشنا در دست راستش بود . آنگاه ، يورش برد و در دل سپاه جمل فرورفت . سپس بازگشت ، در حالى كه شمشيرش خم شده بود و آن را با زانويش راست كرد . يارانش و فرزندانش و اَشتر و عمار به وى گفتند : « ما تو را بس باشيم ، اى اميرالمؤمنين ! » اما وى به هيچ يك از ايشان پاسخ نداد و نگريست . سپس به تنهايى به يورش دوم پرداخت و
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 311
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٣١١