تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
عايشه گفت : « اى بي‌پدر ! به خاطر كدام كار وي ، او را بر خاك افكندي ؟ كسى را كشته يا مرتد گشته ؛ يا زنا با زن همسردار نموده كه كشتنش روا شده است ؟ » گفتم : « حتما يكى از اين سه در كار بوده است ! » نيز ابومخنف گويد : حارث بن زهير ازدي ، از ياران علي ( عليه السلام ) ، به شتر رسيد كه مردى مهارش را در دست داشت و هر كس به وى نزديك مي‌شد ، او را مي‌كشت . هنگامى كه حارث بن زهير او را ديد ، پياده با شمشير به سويش حركت نمود ، در حالى كه رجزخوانان خطاب به عايشه گفت : اى مادر ما ! در ميان مادرانى كه مي‌شناسيم ، تو بدكردارترين مادري . مادر بايد به فرزندانش غذا دهد و مهربانى كند ! ! آيا نمي‌بينى كه چه اندازه دليران زخمى مي‌شوند و سرها و مُچ‌شان قطع مي‌گردد ؟ در اين هنگام ، وى و آن مرد به هم ضربت زدند و يكديگر را مجروح كردند . جندب بن عبدالله ازدى گويد : آمدم و كنار آن دو ايستادم و ديدم كه دنبال پاهاى خود مي‌گردند و در آن حال بودند تا مردند . نيز گويد : پس از آن ماجرا ، در مدينه نزد عايشه رفتم تا به وى سلام دهم . گفت : « كيستي ؟ » گفتم : « مردى از كوفيان . » گفت : « آيا در نبرد بصره ، گواه ما بودي ؟ » گفتم : « آري . » گفت : « همراه كدام سپاه ؟ » گفتم : « همراه علي . » گفت : « آيا سخن آن مرد را شنيدى كه گفت : اى مادر ما ! در ميان مادرانى كه مي‌شناسيم ، تو بدكردارترين مادري . » گفتم : « آري . و او را مي‌شناسم . » گفت : « او كيست ؟ » گفتم : « عموزاده من . » گفت : « وى چه كرد ؟ » گفتم : « كنار شتر كشته شد و قاتل خود را نيز كشت . » عايشه گريست ، چندان كه به خدا سوگند ! گمان كردم گريه‌اش بند نخواهد آمد . سپس گفت : « به خدا سوگند ! آرزو مي‌كنم بيست سال پيش از آن روز مرده بودم . » ( شرح نهج‌البلاغه ، 1 / 263 ) بلاذرى گويد : آن روز ، جندب بن زهير چنين رجز خواند :