تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
عبدالله را بر زمين افكند و بر سينه‌اش نشست و هر دو سپاه با هم درآويختند . آن سپاه آمد كه عبدالله را نجات بخشد و اين سپاه آمد تا اَشتر را يارى دهد . اَشتر سه روز بود كه گرسنگى كشيده ، چيزى نخورده بود و اين رسم وى در نبردها بود . نيز به پيرى رسيده ، سنش بالا رفته بود . عبدالله ندا داد : « من و مالك را بكشيد ! » اگر مي‌گفت : « من و اَشتر را بكشيد ! » هر دو را مي‌كشتند ؛ اما بيشتر كسانى كه از كنارشان رد مي‌شدند ، آن دو را تشخيص ندادند ؛ زيرا افراد بسيارى بر روى هم بر زمين افتاده بودند . سرانجام ابن‌زبير خود را از زير اَشتر بيرون كشيد و گريخت . اَشتر گفت : اى عايشه ! اگر سه روز گرسنگى نكشيده بودم ، خواهرزاده‌ات را از پاى درمي‌آوردم . همان روز كه وى با صداى ضعيف ، در حالى كه مردان پيرامونش را گرفته بودند ، ندا داد : « من و مالك را بكشيد ! » هنگامى كه آنان را فراخواند ، وى را نشناختند و در حالى كه ميان گرد و غبار ، بر زمين افتاده بود ، اندوهگين گشت . اين كه غذا خورده بود و نيز نيروى جواني‌اش ، او را از دست من نجات داد ؛ كه من پيرمردى ناخويشتن‌دار هستم . ابومخنف از اصبغ بن نباته روايت كرده است : پس از پايان ماجراى جمل ، عمار بن ياسر و مالك بن حارث اَشتر نزد عايشه آمدند . عايشه گفت : « اى عمار ! چه كسى با توست ؟ » گفت : « اَشتر . » عايشه گفت : « تو با خواهرزاده من آن كار را كردي ؟ » گفت : « آري . و اگر سه روز گرسنگى نكشيده بودم ، امت محمد را از دست وى آسوده مي‌ساختم ! » عايشه گفت : « مگر نمي‌دانى كه رسول خدا فرمود : “ خون هيچ مسلمانى حلال نيست ، مگر به سبب سه كار : كفر پس از ايمان ، زنا پس از همسرداري ، كشتن ديگرى به ناحق . ” » اَشتر گفت : « اى ام‌المؤمنين ! به خاطر يكى از همين سه ، با او جنگيديم . به خدا سوگند ! تا پيش از آن ، شمشيرم به من خيانت نكرده بود و سوگند خوردم كه پس از آن ديگر همراهي‌ام نكند . » ابومخنف گويد : اَشتر در شمار همان شعرى كه ياد كرديم ، اين ابيات را خواند :
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 306 | الشيخ علي الكوراني العاملي / سيد ابو القاسم حسينى ( ژرفا )