تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
همان روز ، ثمامة بن مثنى بن حارثه شيبانى كشته شد و اعور شنى سرود : خداوند بكشد كسانى را كه در ماجراى خريبه [ مكانى نزديك بصره ] علباء و حسّان را كشتند . و نيز مثنى را كه با شمشير از پاى درآمد و همچنين بهترين قارى قرآنشان ، زيد بن صوحان را ! اين حسّان كه وى در شعرش از او ياد كرده ، حسّان بن محدوج بن بشر بن حوط است كه پرچم بكر بن وائل را در دست داشت . هنگامى كه وى كشته شد ، آن پرچم را برادرش حذيفة بن محدوج در دست گرفت و او نيز كشته گشت . از آن پس ، شمارى ديگر از حوطيان پرچم را در دست گرفتند كه آنان هم كشته شدند . ( انساب الاشراف ، 2 / 244 ) سپس محمد [ بن حنفيه ] پيش آمد و پرچم را در دست گرفت و آن را استوار در دست داشت . على بر او بانگ زد : « اى بي‌مادر ! پيش برو ! » محمد پرچم را به دست گرفت و در ميان سپاهيان جمل ، ضربت‌هاى سخت زد و پيش رفت . علي ( عليه السلام ) به او مي‌نگريست و كار وى برايش خوشايند جلوه كرد و گفت : با آن ضربت بزن ، همچون ضربت زدن پدرت ، تا ستايش شوي . در نبردى كه شعله‌اش برافروخته نگردد ، خيرى نيست . محمد بن حنفيه ، مدتى همراه با پرچم نبرد نمود و بازگشت . سپس مردى از سپاه جمل به نام عبدالله بن يبرى پيش آمد و چنين رجز خواند : خداوندا ! من در جستجوى ابوالحسن هستم كه به حقيقت ، به فتنه‌انگيزى شناخته شده است . او همان است كه در پى وى هستيم ، از اين جهت كه كينه‌اش را به دل داريم و شريعت و سنت را زير پا نهاده است . علي ( عليه السلام ) به سوى وى رفت و گفت : اگر خواهى كه ابوالحسن را ببينى و او را به خاطر فتنه‌انگيزى به تير بسپاري ، امروز او را به چشم سير ، مي‌بيني . پس با ضربت و نيزه‌زدنش او را مي‌شناسى كه آگاه به سنت‌هاست .