بكر بن وائل بودند .
برابر شما عبدالقيس قرار دارند . سختتر از نبرد ايشان ، به جنگ بپردازيد ! »
سپس به دستهاى از سپاهيان كه مقابلش بودند ، روى نمود و گفت : « اينان كيستند ؟ » گفتند : « بنيناجيه . » گفت : « به به از اين شمشيرهاى ابطحى و قريشي ! چنان با شمشير ضربه بزنيد كه تنها را فروبيندازد . » آنگاه ، بنيضبه پيرامونش گرد آمدند . وى گفت : « آفرين بر اين شرارههاى آتشين ! » هنگامى كه بر اثر كشته شدن ، تعداد آنان اندك شد ، بنيعدى نيز با آنان درآميختند و پيرامونش بسيار شدند . عايشه گفت : « شما كيستيد ؟ » گفتند : « بنيعدى هستيم كه با برادران خود همراه شدهايم . » عايشه گفت : « تا وقتى بنيضبه در پيرامون من كشته نشده بودند ، سر اين شتر راست و استوار بود ! » پس سر شتر را راست نمودند و با ضربتهاى سخت و مهار نشدنى به نبرد پرداختند و دست و پاها را قطع كردند . هنگامى كه اين كار ، بسيار تكرار شد و در هر دو سپاه نمود يافت ، به سوى شتر رفتند و گفتند : « تا وقتى كه اين شتر هست ، اينان پابرجا خواهند ماند . » دو جناح راست و چپ سپاه علي ، به قلب لشكر پيوستند و بصريان نيز چنين كردند . دو سپاه خشمگينانه از قلب لشكر با هم رويارو شدند . ابنيثربى سر شتر را در دست گرفت و چنين رجز خواند :
هر كه مرا نشناسد ، بداند كه من ابنيثربى هستم ؛ همان قاتل علباء و هند جملى و ابنصوحان كه بر آيين على بودند !
عمار بر او بانگ زد : « به هستيام سوگند ! خود را در پناه عايشه بردهاى و راهى به تو نيست . اگر راست ميگويي ، از آن دسته جدا شو و به سوى من بيا ! » ابنيثربى زمام شتر را به مردى از بنيعدى سپرد و پيش آمد تا ميان ياران عايشه و على قرار گرفت و افراد را كنار راند تا به عمار رسيد . عمار سپر پوستين خود را در برابر وى گرفت . ابنيثربى با شمشير ضربتى زد و شمشيرش در آن سپر فرورفت و بيرون نيامد . در اين حال ، عمار با شوريدگى بر او تاخت و دو پاى او را قطع نمود و وى بر تهيگاه خويش بر زمين افتاد . آن روز ، عمار نود ساله بود و پوستينى بر تن داشت كه ميان آن را با رشتهاى از ليف خرما بسته بود .
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 300
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٣٠٠