افتاد . يارانش او را حمايت كردند و وى از جاى خود برخاست و پس از اين كه به خود آمد ، گفت : « از مرگ چاره نيست . مرا به جايى كه على بن ابيطالب قرار دارد ، راهنمايى كنيد ؛ كه اگر چشمم به او افتد ، شمشير خود را از كاسه سرش پُر ميكنم . » در اين هنگام ، عمار بن ياسر به او حمله كرد ، در حالى كه مىخواند :
اى پسر يثربى ! ميدان را ترك مكن تا با تو بر آيين على جنگ كنم . سوگند به خانه خدا كه ما به پيامبر سزاوارتريم .
آنگاه ، عمار ضربتى بر ابنيثربى زد كه كشته بر زمين افتاد و قومش آمدند و پيكرش را با خود بردند . ( الجمل ، مفيد ، 183 )
گزارش درستتر درباره كشته شدن ابنيثربي ، آن است كه ابنعمر ضبى آورده است : هنگامى كه زرهپوشان سپاه مضر كوفه و بصره ، آن پايدارى را ديدند ، در ميان سپاه عايشه و على بانگ برآوردند : « اى مردم ! اكنون كه صبر و قرار پايان يافته و پيروزى از ما فاصله گرفته ، دست و پاها را قطع كنيد ! » در اين هنگام ، دستها و پاها را ضربت زدند و بريدند . پيش و پس از آن ، هيچ نبردى را نديدم و نشنيدم كه به اين اندازه ، دست و پا در آن قطع شده باشد ، در حالى كه ندانند آن دست و پا از كيست ! در همان روز ، دست عبدالرحمن بن عتاب ، پيش از كشته شدنش ، قطع شد . هر مردى از اين سپاه و آن سپاه ، هنگامى كه دست يا پايش قطع ميشد ، آن قدر ميجنگيد تا كشته ميگشت . عايشه به كسانى كه سمت چپش قرار داشتند ، گفت : « اين قوم كيستند ؟ » صبرة بن شيمان گفت : « فرزندان ازدى تو هستند . » عايشه گفت : « اى آلغسان ! امروز آن گونه كه درباره شما شنيده بوديم ، دلاورى نشان دهيد . » سپس اين شعر را شاهد آورد :
دليران غسان ، به شمشيرزدن پرداختند ؛ و نيز مردان هنب و اوس و شبيب .
آنگاه ، از كسانى كه سمت راستش قرار داشتند ، پرسيد : « اين قوم كيستند ؟ » گفتند : « بكر بن وائل . » عايشه گفت : « شاعر درباره شما سروده است :
با جامههاى آهنين به سوى ما آمدند ، گويا در شكوهمندى و استوارى همچون مردان
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 299
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٢٩٩