ميزدود ؛ اما اكنون به اين كشته شدنِ بد ، دچار شده است . قاتل ابنصفيه [ زبير ] در دوزخ جاى دارد . » عمرو بن جرموز تميمى در اين باب سرود :
با سرِ زبير نزد على رفتم و اميد داشتم كه اين كار مايه نزديكى من به او خواهد گشت .
اما او پيش از ديدنش مرا به دوزخ بشارت داد . چه مژدگانى بدى براى كسى كه تحفه ميبرد !
اكنون براى من يكسان است قتل زبير با باد شكم بزى در ذوالجحفه ! ( مروج الذهب ، 2 / 362 )
4 . علي ( عليه السلام ) بارها نزد عايشه و طلحه و زبير پيام فرستاد و آنان را به توبه فراخواند و فرمانشان داد كه به اطاعتگرى بازگردند . زبير سخنى گفت كه نشان ميداد دست از نبرد ميشويد . فرزندش عبدالله وى را سرزنش نمود و به او سخنى بدين معنا گفت : « وقتى پرچمهاى على را ديدي ، ترسيدى و از شمشيرهاى خاندان عبدالمطلب حساب بردي ! » زبير چند بار اسبش را بر سپاه على تازاند تا مردم بدانند كه بزدل نيست و سپس بازگشت . ( الدر النظيم ، 1 / 346 )
5 . پس از صفآرايى دو سپاه براى نبرد ، زبير ميدان جنگ را ترك گفت ؛ اما همچنان به عايشه ، خواهر همسرش و خاله پسرش عبدالله ، وفادار ماند . پس از ديدار سرنوشتسازش با علي ( عليه السلام ) به همين كفايت نمود كه به عايشه بگويد دچار ترديد شده و خودش را برحق نميداند . سپس تصميم گرفت به مدينه بازگردد . چنان كه ابنقتيبه گزارش نموده ، فرزندش از او پرسيد : « چرا بازميگردي ؟ » و او پاسخ داد : « به همان دليلى كه اگر ميدانستي ، تو را در هم ميشكست . » اما از فرزندش و عايشه و طلحه خواست كه نبرد با على را ادامه دهند و از همين روي ، آن حديث پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) را كه علي ( عليه السلام ) به وى يادآور شده بود ، براى آنان بازنگفت و از ايشان نخواست كه از ريختن خون مسلمانان پرهيز نمايند و با علي ( عليه السلام ) صلح كنند !
عايشه و فرزند زبير ، عبدالله ، كوشيدند تا غرور وى را برانگيزند و بدين روي ، او را به ترس از شمشيرهاى خاندان عبدالمطلب متهم نمودند . اما وى سر فرود نياورد و به آنان پاسخ داد : « اكنون برايتان اثبات ميكنم كه بزدل نيستم . » سپس اسب خود را تازاند و به سپاه
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 282
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٢٨٢