تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠
3 . مسعودى گويد : علي ، خود ، برهنه‌سر و بي‌سلاح و سوار بر استر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) بيرون آمد و ندا داد : « اى زبير ! به سوى من بيا . » زبير پوشيده در سلاح ، به سوى وى آمد . اين خبر به عايشه رسيد و او گفت : « داغ دل ديدى اى اسماء ! » به وى گفتند : « على سربرهنه آمده است . » عايشه از آن چه نگرانش كرده بود ، اطمينان يافت . على و زبير دست در گردن هم افكندند و على به وى گفت : « اى زبير ! واى بر تو ؛ چرا برشوريدي ؟ » گفت : « براى خون‌خواهى عثمان . » على گفت : « خدا بكشد هر يك از ما را كه بيشتر در قتل عثمان سهم دارد ! آيا به ياد ندارى روزى را كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را در ميان بني‌بياضه ديدم و او بر الاغش سوار بود و به من خنديد و من نيز به او خنديدم و تو همراهش بودي ؟ تو گفتي : “ اى رسول خدا ! على از تكبرش دست برنمي‌دارد . ” پيامبر به تو فرمود : “ وى متكبر نيست . اى زبير ! آيا او را دوست مي‌داري ؟ ” تو گفتي : “ به خدا سوگند ! او را دوست مي‌دارم . ” پيامبر فرمود : “ به خدا سوگند ! در حالى كه ستمگر هستي ، با وى خواهى جنگيد . ” » زبير گفت : « استغفرالله ! اگر اين را به ياد داشتم ، برنمي‌شوريدم . » على به وى گفت : « اى زبير ! بازگرد . » گفت : « چگونه بازگردم در حالى كه اينك دو سپاه ، آماده رزم هستند . به خدا سوگند ! اين ننگى است كه شسته نخواهد شد . » على گفت : « اى زبير ! با ننگ بازگرد ، پيش از آن كه ننگ و دوزخ با هم گرد آيند . » زبير بازگشت ، در حالى كه مي‌گفت : ننگ را بر آتش دوزخ ترجيح دادم كه برافروخته خواهد بود و مردم خاكى در ميانش گرفتارند . على سخنى گفت كه آن را مي‌دانستم : « به هستي‌ات سوگند ! اين هم مايه ننگ دنياست و هم دين ! » گفتم : « اى ابوالحسن ! همين نكوهشت برايم بس است و پاره‌اى از سخنت نيز مرا كفايت نمايد . » پسرش عبدالله گفت : « كجا مي‌روى و ما را رها مي‌سازي ؟ » گفت : « پسرم ! ابوالحسن چيزى را به يادم آورد كه فراموش كرده بودم . » پسرش گفت : « نه ، به خدا سوگند ! بلكه از شمشيرهاى فرزندان عبدالمطلب مي‌گريزى كه بلند و تيزند و جوانانى دلير آن‌ها را حمل مي‌كنند . » گفت : « نه ، به خدا سوگند ! بلكه چيزى را به ياد آوردم كه روزگار از يادم برده بود .