تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
عثمان برانگيختي . » على گفت : « يوْمَئِذٍ يوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ وَيعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَالْحَقُّ الْمُبِينُ : آن روز خدا جزاى شايسته آنان را به طور كامل مىدهد و خواهند دانست كه خدا همان حقيقت آشكار است . ( نور : 25 ) اى طلحه ! تو خون‌خواه عثمان هستي ؟ خدا قاتلان عثمان را لعنت كند ! اى زبير ! آيا به ياد مي‌آورى روزى را كه همراه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) در ميان بني‌غنم عبور مي‌كردم و او به من نگريست و خنديد و من نيز به او خنديدم و تو گفتي : “ فرزند ابوطالب تكبر را رها نمي‌كند ! ” و رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به تو فرمود : “ ساكت باش ! او تكبر نمي‌ورزد . روزى تو با او نبرد خواهى نمود ، حال آن كه به وى ستم مي‌كني . ” » زبير گفت : « آرى به ياد آوردم . اگر پيشتر اين را به ياد داشتم ، در اين مسير حركت نمي‌نمودم . به خدا سوگند ! ديگر با تو نخواهم جنگيد . » على نزد يارانش بازگشت و گفت : « زبير با خدا پيمان سپرد كه در برابر شما نجنگد . » زبير نزد عايشه بازگشت و به او گفت : « از هنگامى كه به بلوغ رسيدم ، هرجا كه بودم تكليف خودم را مي‌دانستم ، مگر اين جا . » عايشه گفت : « مي‌خواهى چه كني ؟ » گفت : « مي‌خواهم اينان را رها كنم و بروم . » پسرش عبدالله به او گفت : « ميان اين دو سپاه قرار دارى و نزديك است كه نبرد درگيرد . اكنون مي‌خواهى آنان را واگذارى و بروي ؟ حالا كه پرچم‌هاى فرزند ابوطالب را ديدى و دانستى كه پرچمدارانش جوانانى شجاع هستند ، چنين تصميمى گرفته‌اي ! » زبير گفت : « من سوگند خوردم كه با وى نجنگم ؛ زيرا سخنى را كه به من گفت ، به ياد آوردم . » فرزندش گفت : « براى شكستن سوگندت كفاره بده و با او نبرد كن . » آن‌گاه ، زبير غلامش مكحول را فراخواند و او را آزاد نمود . عبدالرحمن بن سليمان چنين خواند : تا امروز برادرى از برادران را شگفت‌تر از سوگندشكنى نديده بودم كه در راه معصيت خداى رحمان ، بنده‌اى را آزاد كند ! و نيز مردى از شاعرانشان سرود : مكحول را آزاد مي‌كند تا دين خود را حفظ نمايد و براى خدا كفاره شكست سوگندش را بدهد ، در حالى كه نشان عهدشكنى بر پيشانى او پيداست ! ( تاريخ طبري ، 3 / 514 )
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 279 | الشيخ علي الكوراني العاملي / سيد ابو القاسم حسينى ( ژرفا )