ميورزد ، درنميگذرد و آن كه ميگريزد نيز از آن رهايى ندارد . از مرگ گريزى نيست . هر كه خود نميرد ، ميكشندش . برترين مرگ ، كشته شدن است . به آن كه جانم به دست اوست ، سوگند ! براى من هزار ضربه شمشير سادهتر از مرگ در بستر است . شگفتا از طلحه كه مردم را بر ضد فرزند عفان برانگيخت و هنگامى كه او كشته شد ، به ميل خود با من بيعت نمود و سپس بيعتم را شكست ! بارخدايا ! او را مجازات نما و مهلتش نده ! زبير هم بيعت مرا شكست و پيوندم را بريد و به دشمنم يارى رساند . خدايا ! امروز هر گونه كه خواهي ، كار او را بساز ! » ( الكافي ، 5 / 53 )
زبير بازگشت و در راه مدينه كشته شد
1 . گزارشها تصريح دارند كه علي ، طلحه و زبير را به ميان دو لشكر فراخواند و با آن دو گفتگو نمود . سپس خواست كه با زبير جداگانه گفتگو نمايد و هر دو در خلوت سخن گفتند و طلحه به نزديكى لشكرگاهشان بازگشت . زبير تصميم گرفت تا ميدان نبرد را ترك گويد . علي ( عليه السلام ) ديگر بار پس از نيمروز طلحه را خواست و با او سخن گفت . او نيز تصميم گرفت كه بازگردد ؛ اما مروان تيرى به سويش افكند و او را كشت .
از سليم بن قيس هلالى گزارش شده است : هنگامى كه در نبرد جمل ، اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) با بصريان رويارو گشت ، به زبير ندا داد : « اى ابوعبدالله ! به سوى من بيا ! » زبير همراه طلحه از صف بيرون آمد . على به آن دو فرمود : « به خدا سوگند ! هم شما و هم دانشوران خاندان محمد و هم عايشه دختر ابوبكر ميدانيد كه همه ياران جمل بر زبان محمد ( صلى الله عليه وآله ) لعنت گشتهاند . و هر كه افترا زند ، ناكام است ! » آن دو گفتند : « چگونه ما ملعونيم ، در حالى كه از رزمندگان بدر و اهل بهشتيم ؟ » علي ( عليه السلام ) فرمود : « اگر من باور داشتم كه شما اهل بهشتيد ، نبرد با شما را روا نميدانستم . » زبير به وى گفت : « مگر حديث سعيد بن عمرو بن نفيل را نشنيدهاى كه از رسول خدا شنيده است : ده تن از قريش در بهشت جاى دارند ؟ » علي ( عليه السلام ) فرمود : « اين را از عثمان شنيدم كه در زمان خلافتش نقل مينمود . » زبير گفت : « آيا گمان دارى كه وى به رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) دروغ بسته است ؟ » علي ( عليه السلام ) به او فرمود :