گفت : « به خدا سوگند ! آنان را ميشمرم و اگر به همان تعداد نباشند كه على گفته است ، از افراد ديگر به آنان ميافزايم ! » ( شرح نهجالبلاغه ، 2 / 187 )
اين از سستى يقين اوست . اين سخن كه اگر تعداد به همان اندازه نباشد ، از ديگران به آنان ميافزايد ، حيلهاى است كه سزاوار او نبود ؛ اما وى اشتياق داشت كه كار خلافت على به توفيق بينجامد ؛ زيرا از قبيله وى بنيهاشم بود ! ابنعباس نمونههاى فراوان دارد و از اين رو ، او را شيعه به معناى عام و نه خاص ، ميدانيم . كسانى چون ميثم تمار و مقداد و رشيد هجرى - رضوان الله عليهم - در اين سخن اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) ترديد روا نميداشتند ؛ زيرا يقين داشتند كه او معصوم و اطاعتش واجب و از سوى خداوند تأييد شده و علمش از پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) و عطاى مستقيم خداوند است .
5 . مينگريم كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به سخن برخى از يارانش كه خود را كمشمار و دشمن را پرشمار ميدانستند ، اعتنا نمود . گوينده اين سخن ، ابنعباس بود ! پس با خطابهاى به تقويت روحيه آنان پرداخت و از پيروزى خبرشان داد و سپس از آنان بيعت گرفت ؛ يعنى از ايشان تعهد ستاند تا از وى اطاعت كنند و يارياش نمايند و همراهش نبرد كنند .
رسيدن سپاه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) از كوفه و خطابه خواندن وى در ميان ايشان
طبرى گويد : على همراه با افرادى از جمله ابنعباس ، به ملاقات آنان رفت و خوشامدشان گفت و فرمود : « اى كوفيان ! شما شكوه مردم عجم و پادشاهان آنان و لشكرشان را در هم شكستيد تا آن جا كه ميراثهاى ايشان از آنِ شما شد و خود را بينياز ساختيد و ديگران را بر ضد دشمنشان يارى نموديد . شما را فراخواندم تا همراه ما روبروى برادران بصريمان قرار گيريد . اگر آنان بازگردند ، اين همان چيزى است كه ميخواهيم ؛ اما اگر اصرار ورزند ، با ايشان مدارا مينماييم و كناره ميجوييم تا هنگامى كه ظلم به ما را آغاز كنند و كارى را كه به صلاح است ، وانميگذاريم ، مگر اين كه در مقابل ، كارى باشد كه فسادش بيشتر باشد . اين را به خواست خداوند انجام ميدهيم و نيرويى جز از خدا نيست . »
در ذيقار هفتهزار و دويست تن گرد آمدند و همه مردان عبدالقيس كه هزاران تن