يا صبحگاهان به او يورش ببرم ، باشد كه پيش از آن كه به ما برسد ، او را بكشم ؟ » هيچ كس به وى پاسخ نداد . وى گفت : « اين همان فتنهاى است كه از آن سخن ميگفتيم . » غلامش به وى گفت : « آيا آن را فتنه مينامى و در عين حال ، در آن نبرد ميكني ؟ » گفت : « واى بر تو ! ما ميبينيم ؛ اما نميبينيم ! هيچ كارى نبوده كه ميدانستهام در كجا گام مينهم ، مگر همين كار . نميدانم كه به استقبال آن روم يا به آن پشت كنم . » پسرش عبدالله به او گفت : « به خدا سوگند ! تو در اين حالت نيستي ؛ بلكه خود را به نابينايى ميزني . تنها انگيزه تو براى اين سخن آن است كه دريافتهاى پرچمهاى فرزند ابوطالب نزديك شدهاند و دانستهاى كه مرگ زير آن پرچمها نهفته است . » زبير به او گفت : « واى بر تو ! دور شو ! تو از اين چيزها آگاه نيستي . »
حرث بن فضل از ابوعبدالله اغر نقل نموده كه زبير بن عوام روزى به پسرش گفت : « واى بر تو ! ما را در هيچ حال رها نميكني . به خدا سوگند ! تو با اين مصيبت كه بدان گرفتار شدي ، ميان ما فاصله افكندى و اتحاد ما را به هم زدي . من اهميت نميدادم كه چه كسى حاكم است . مرا با اين حركت و به جان هم انداختن مردم ، چه كار ؟ » پسرش عبدالله پاسخ داد : « آيا ميگذارى كه على زمام حكومت را در دست داشته باشد ؟ خودت ميدانى كه على در نظر عمر بن خطاب ، بهترين فرد عضو شوراى انتخاب خليفه بود . او هنگامى كه ضربت خورده بود ، به اعضاى آن شورا گفت : “ واى بر شما ! على را براى خلافت تشويق كنيد ؛ زيرا او شكافى بزرگ در اسلام نخواهد انداخت . ” اما شما او را ضعيف ساختيد تا بر مردى جز او اجماع نماييد . » ( تاريخ طبري ، 3 / 492 ؛ فتح الباري ، 12 / 67 )
ابنابيحاتم گزارش كرده است : علي ( عليه السلام ) در ذيقار اقامت نمود و در انتظار سپاهيانش ماند . طلحه و زبير شايع ساختند كه وى بر اثر شنيدن خبر قدرت و تعداد سپاهيان بصره ، در ذيقار مانده است و از اين ماجرا شادمانى كردند . سپس عايشه به حفصه دختر عمر نوشت : . . . - شرح آن پيشتر گذشت . -
هنگامى كه علي ( عليه السلام ) با شمارى اندك از مردمان به ذيقار رسيد ، زبير در بصره بر منبر
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 210
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٢١٠