تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
سپس به محمد بن حاطب كه از جانب قومش آمده بود ، روى نمود و گفت : « هنگامى كه به سوى قومت برگشتي ، نامه‌ها و سخن مرا به آنان برسان . » محمد به وى نزديك شد تا نزد وى نشست و گفت : « هرگاه نزد قوم خود بازگردم ، از من خواهند پرسيد كه على درباره عثمان چه نظرى داشت . » كسانى كه پيرامون على بودند ، به دشنام عثمان پرداختند . وى آن قدر از اين كار ناراحت شد كه بر پيشاني‌اش عرق نشست و گفت : « اى مردم ! بس كنيد ! وى از شما سؤال نكرد و شما در معرض پاسخ‌گويى نيستيد . » من هنوز از آن اردوگاه بيرون نرفته بودم كه كوفيان نزد على رسيدند و مي‌گفتند : « مي‌بينيم كه برادران بصرى ما مي‌خواهند با ما بجنگند ! » و با خنده و افتخار مي‌گفتند : « به خدا سوگند ! اگر با آنان رويارو شويم ، حق را ادا خواهيم نمود . » گويا گمان داشتند كه كشته نخواهند شد . من با نامه على بيرون آمدم و نزد يكى از آن دو مخاطبِ نامه رفتم . وى آن را پذيرفت و اجابت نمود . سراغ ديگرى را گرفتم كه گريخته بود و اگر به وى مي‌گفتند كه من سراغش را مي‌گيرم ، مرا نمي‌پذيرفت . پس [ با تمهيدي ] نزد وى درآمدم و نامه را به او دادم و گفتم : « اين نامه على است . » و ماجرا را براى او شرح دادم و گفتم : « من به على خبر دادم كه تو بزرگِ قوم خود هستي . » او از پذيرش نامه و دعوت على خوددارى نمود و گفت : « امروز مرا به بزرگ قوم بودن نيازى نيست ! » به خدا سوگند ! هنوز در بصره بودم و نزد على بازنگشته بودم كه سپاه آنان فرارسيد و آن سپيدرويان را همراه علي ( عليه السلام ) ديدم و چهره آن مردم نمايان شد . ( الجمل ، مفيد ، 156 ) عبدالرزاق همين گزارش را با قدرى جابجايى لفظى آورده كه در پايان آن آمده است : به خدا سوگند ! هنوز نزد على بازنگشته بودم كه آن دو سپاه با يكديگر رويارو شدند و غلامانشان به دشنام يكديگر پرداختند . سپس هنگامى كه آن گروه نيزه افكندند ، قاريان همراه علي ، سواره به ميدان نبرد رفتند . هنوز به على نرسيده بودم كه نبرد آنان پايان يافت . ( المصنف ، 8 / 703 ) ابن‌ابي‌حاتم گويد : عبدالله بن جناده گزارش كرده است : همراه على از مدينه حركت