رفت و گفت : « آيا هزار يا پانصد سوار نيستند تا من آنان را به سوى على گسيل دارم و شبانگاهان يا صبحگاهان بر وى درآيم ، پيش از آن كه يارانش از كوفه به وى رسند ؟ » كسى به او پاسخ نداد . او فرود آمد ، در حالى كه ميگفت : « به خدا سوگند ! اين همان فتنهاى است كه پيشتر درباره آن سخن ميگفتيم . » غلامى به او گفت : « خدايت رحمت كند اى ابوعبدالله ! آيا آن را فتنه مينامى و در عين حال ، در آن نبرد ميكني ؟ » زبير به او گفت : « واى بر تو ! به خدا سوگند ! ما ميبينيم ؛ اما نميبينيم . » آن غلام ذكر « انا لله و انا اليه راجعون » را بر لب جارى نمود و شبانه به علي ( عليه السلام ) در ذيقار پيوست و اين ماجرا را به گوش او رساند . على خنديد و گفت : « بارخدايا ! او را به تو ميسپارم . »
سپس طلحه در خانه زبير بر او درآمد ، در حالى كه مروان بن حكم نيز آن جا بود . به او گفت : « اى ابوعبدالله ! على براى كار ما مردى كوچك و ضعيف است . خوب است كه ششصد سوار را همراه ببرى و همراه آنان با وى رويارو شوي ! » مروان لبخند زد و در اين انديشه طمع ورزيد و گفت : « اى ابومحمد ! به خدا سوگند ! انديشه خوبى به نظرت رسيده است . اگر على به جاى تو بود ، اين انديشه را بيدرنگ از تو ميربود . » زبير گفت : « به خدا سوگند ! از انديشه درست بيرون رفتهايد . آيا از فرزند ابوطالب ميتوان فرصت را ربود ؟ اگر كسانى مانند تو نباشند ، اين سخنها درباره وى گفته نخواهد شد ! با او همچنان كه وى با تو رويارو ميشود ، رويارو شو ! » طلحه گفت : « رأى درست همان است كه مروان گفت . »
شبى طلحه بيرون آمد و ديد كه غلامى از بنيتميم به سوى خانه وى ميآيد و ميگويد :
اى طلحه ، اى فرزند عبيدالله ! انديشه مروان راه به جايى نميبرد . تو را كفايت كند كه نيزهاى به سوى شير در بيشهاش رها سازي !
امروز به مروان و همنشينياش در اين گفتگو دل مبند و كسى را به اين انديشه فرانخوان !
به مروان بگو : اگر درباره على بدين سان فريفته شدهاي ، خودت به ميدان او برو !
اگر دعوتت را پذيرفت ، بدان كه واقعا قصد اندرز دلسوزانه به تو را داشته است . اما اگر نپذيرفت ، بدان كه به تو حسد ورزيده است [ تا گرفتارت كند ] .
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 211
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٢١١