من ديدهام هنگامى كه كسى به مبارزه با على ميرود ، به يقين روح از پيكرش جدا ميشود .
همچون شيرى است كه اگر روزى با گاوى بزرگ برخورد كند ، از يك نعره او شيران پراكنده گردند .
شبانه آشكارا ميان آن مردم به حركت درآمد و درياى اوس و خزرج ، پيرامونش گرد آمدند .
پس در جاى خود باقى بمان تا همين جا با آنان رويارو شوي . هر كه در جاى خود بماند ، اين كار بر او نرم و روان خواهد شد . ( الدر النظيم ، 1 / 343 )
شيخ مفيد گويد : واقدى از عامر بن كليب ، از پدرش روايت نموده است : هنگامى كه عثمان كشته شد ، اندكى گذشت كه طلحه و زبير به بصره درآمدند . پس از زمانى كوتاه ، على بن ابيطالب به ذيقار درآمد . دو پير سالخورده قبيله گفتند : « ما را نزد على ببر تا ببينيم سخنش چيست . » هنگامى كه نزد وى رفتيم ، ديديم كه وى داناترين فرد عرب است . به خدا سوگند ! او از نسب قوم من چنان سخن گفت كه گفتم : او از خود من به قومم داناتر است و از او بيشتر فرمان ميبرند . سپس پرسيد : « بزرگِ بنيراسب كيست ؟ » گفتم : « فلاني . » گفت : « بزرگِ بنيقدامه كيست ؟ » گفت : « فلان كس . » گفت : « آيا نامه مرا به آن دو ميرساني ؟ » گفتم : « آري . » گفت : « آيا با من بيعت نميكنيد ؟ » آن دو پير سالخورده كه با من بودند ، با وى بيعت كردند ؛ اما من از بيعت با او خوددارى نمودم . مردانى كه نزد وى بودند و نشان سجده بر چهره داشتند ، گفتند : « بيعت كن ؛ بيعت كن ! » على گفت : « اين مرد را به حال خود بگذاريد ! » گفتم : « قوم من مرا به عنوان پيشتاز فرستادهاند . من هرچه ديدم ، به آگاهى آنان خواهم رساند . اگر بيعت كنند ، من نيز بيعت خواهم كرد . اما اگر كناره گيرند ، من نيز كناره خواهم گرفت . » على به من گفت : « اگر قومت تو را پيشتاز كنند و تو باغ و بركهاى ببينى و به آنان خبر دهى كه مرتعى ديدهاي ، اما آنان نپذيرند ، آيا خودت از آن مرتع بهره نميگيري ؟ » من يكى از انگشتان وى را گرفتم و گفتم : « بدين شرط با تو بيعت ميكنم كه در محدوده اطاعت از خدا ، از تو اطاعت نمايم . اما اگر از او سركشى كني ، ديگر از تو اطاعت نخواهيم كرد . » گفت : « آري . » و صدايش را كشيد . پس دست بر دستش نهادم .
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 212
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٢١٢