تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
ابن‌عباس به وى گفت : « آن چه تو را در اين موضوع شادمان مي‌كند ، مرا نگران مي‌سازد . كوفه خيمه‌گاهى است كه بزرگان عرب در آن گرد آمده‌اند و وعده‌هاى اين قوم ، آنان را فريب نمي‌دهد . نيز در كوفه كسانى هستند كه همچنان به حكومت نظر دارند و وقتى چنين است ، هرگاه بينند كه ديگرى براى دستيابى به حكومت تلاش مي‌كند ، با او درگير مي‌شوند و ميانشان نزاع درمي‌گيرد و نيروى يكديگر را از كار مي‌اندازند . » علي ( عليه السلام ) گفت : « ماجرا شبيه همين است كه تو مي‌گويي ؛ اما جايگاه و منزلت از آنِ فرمانبران است . » ( تاريخ طبري ، 3 / 494 ) سپس على در حركت شتاب نمود تا به ربذه رسيد و ديد كه ديگر نمي‌تواند به آن گروه برسد . پس اندكى در آن جا درنگ نمود و سپس به سوى بصره حركت كرد . مهاجران و انصار از راست و چپ پيرامونش را گرفته بودند و كسانى كه در طول مسير از حركت آنان آگاه مي‌شدند ، نيز به ايشان مي‌پيوستند . پس رفت تا به ذي‌قار رسيد و در آن جا فرود آمد . ( الجمل ، مفيد ، 128 ) 2 . شيخ مفيد گويد : هنگامى كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به بصره روى نهاد ، در ربذه فرود آمد و دنباله حاجيان او را در آن سرزمين ديدار نمودند و گرد آمدند تا از وى كه در سراپرده‌اش بود ، سخن بشنوند . ابن‌عباس گويد : نزد وى رفتم و ديدم كه پاپوش خود را پينه مي‌زند . به وى گفتم : « به اين كه اكنون كار ما را سامان دهي ، نيازمندتريم تا آن كه پاپوش خود را پينه زني . » با من سخنى نگفت تا از كار خود فراغت يافت و آن را كنار لنگه ديگر نهاد و جفت كرد . سپس به من فرمود : « براى اين قيمت بگذار ! » گفتم : « قيمتى ندارد . » فرمود : « با اين حال ، قيمت بگذار ! » گفتم : « بخشى از يك درهم . » فرمود : « به خدا سوگند ! همين براى من دوست‌داشتني‌تر از حكومت بر شماست ، مگر آن كه حقى را برپا نمايم يا باطلى را دور نمايم . » گفتم : « حاجيان گرد آمده‌اند كه سخنت را بشنوند . به من اجازه ده كه با آنان سخن گويم . » فرمود : « نه ؛ خودم سخن مي‌گويم . » سپس دستش را بر روى سينه‌ام نهاد و دستش درشت بود و سينه مرا به درد آورد . آن‌گاه ، برخاست و من جامه‌اش را گرفتم
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 194 | الشيخ علي الكوراني العاملي / سيد ابو القاسم حسينى ( ژرفا )