« پدر و مادرم فدايت باد ! خودت حركت نكن ؛ بلكه به ينبع برو و بر مدينه ، مردى را به جاى خود بگمار و در مزرعه خود اقامت كن ؛ زيرا اين مردم عرب جنب و جوشى ميكنند و سپس به سويت بازميگردند . » ابنعباس به وى گفت : « اى اسامه ! اگر اين سخن را بدون بددلى بيان كرده باشي ، دچار خطاى رأى شدهاى و اين رأى درست نيست ؛ زيرا اين حال كفتارى است كه خود را در آشيانش پنهان كند . » اسامه گفت : « پس رأى درست چيست ؟ » ابنعباس پاسخ داد : « همان كه من گفتم و اميرالمؤمنين ، خود ، انديشه نمود . »
آنگاه ، اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در ميان مردم ندا افكند : « براى حركت آماده شويد ؛ زيرا طلحه و زبير بيعت شكستند و پيمان بريدند و عايشه را از خانه خود به همراه خويش بيرون آوردند و قصد بصره دارند تا آشوب برانگيزند و خون اهل قبله را بريزند . » سپس دستانش را به آسمان برافراست و گفت : « بارخدايا ! اين دو مرد بر من متجاوزانه سركشى كردند و پيمانم را شكستند و بيعتم را نقض نمودند و بدون حقى كه مجوز آنان گردد ، با من به ستيز برخاستند . بارخدايا ! به سبب ستمشان آنان را گرفتار ساز و مرا بر آن دو پيروزى و يارى بخش ! » سپس با هفتصد مرد از مهاجران و انصار ، حركت نمود . ( الجمل ، 128 )
4 . هنگامى كه به اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) خبر دادند كه عايشه و طلحه و زبير از مكه به سوى بصره حركت نمودهاند ، پس از سپاس و ستايش خداوند ، فرمود : « عايشه و طلحه و زبير حركت نمودهاند و هم طلحه ادعاى خلافت دارد و هم زبير . دليل طلحه آن است كه عموزاده عايشه است و دليل زبير آن است كه داماد پدر اوست ! به خدا سوگند ! اگر به آن چه ميخواهند ، دست يابند ، زبير گردن طلحه را خواهد زد و طلحه گردن زبير را ، در حالى كه با هم براى دستيابى به قدرت در ستيزند . به خدا سوگند ! ميدانم آن زن كه بر شتر سوار است ، هيچ گرهى نميگشايد و هيچ گردنهاى را پشت سر نميگذارد و در هيچ منزلى فرود نميآيد ، مگر اين كه خدا را نافرمانى ميكند تا آنگاه كه خودش و همراهانش را به اين سرانجام دچار سازد كه يكسومشان كشته شوند ، يكسومشان با شكست بگريزند ، و يكسومشان بازگردند . به خدا سوگند ! طلحه و زبير ميدانند كه در خطا به سر ميبرند و از
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 164
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص١٦٤