ميكردند ، نشان داد كه با شورش قريش بر ضد وى همراهند يا در اين ميان ، بيطرفى پيشه كردهاند . همين دلالت ميكند كه قريش در مدينه ، چه اندازه براى دور كردن مردم از يارى علي ( عليه السلام ) تلاش مينمود .
3 . ابنعباس با اسامه به بحث و گفتگو پرداخت . شيخ مفيد گويد : آن قوم همداستان شدند كه با اميرالمؤمنين دشمنى نمايند و براى حركت به بصره آماده شدند . اين خبر به وى رسيد و در نامهاى از اين ماجرا آگاه گشت . در اين هنگام ، ابنعباس و محمد بن ابيبكر و عمار بن ياسر و سهل بن حنيف را فراخواند و اين خبر و تصميم آن گروه براى حركت به بصره را به ايشان اطلاع داد . محمد بن ابيبكر گفت : « اى اميرالمؤمنين ! آنان چه ميخواهند ؟ » امام تبسم نمود و فرمود : « خونخواه عثمان هستند ! » محمد گفت : « به خدا سوگند ! عثمان را كسى جز خود آنان نكشت . »
سپس علي ( عليه السلام ) به آنان فرمود : « با سخنانى كه از شما ميشنوم ، در اين زمينه به من مشورت دهيد . » عمار گفت : « رأى من اين است كه به كوفه رويم ؛ زيرا مردم آن جا هواداران ما هستند . اين گروه هم به سوى بصره حركت كردهاند . » ابنعباس گفت : « اى اميرالمؤمنين ! رأى من اين است كه مردانى را به كوفه بفرستيم تا براى تو پيمان گيرند . نيز به [ ابوموسي ] اشعرى [ حاكم كوفه ] بنويسى تا برايت پيمان گيرد . سپس حركت نماييم و به به كوفه رويم تا پيش از اين كه آن قوم به بصره وارد شوند ، كارشان را بسازيم . نيز به ام سلمه نامه بنويس تا همراهت روان شود ؛ كه او پشتوانه توست . » اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرمود : « من ، خود ، با همراهانم برپا ميخيزم و آن گروه را در مسير دنبال ميكنم و اگر آنان را در راه بگيرم ، دستگيرشان مينمايم . اما اگر از دست من بگريزند ، به كوفه نامه مينويسم و از همه مناطق طلب نيرو ميكنم و سپس به سوى آنان حركت مينمايم . درباره ام سلمه نيز صلاح نميدانم كه از خانهاش بيرونش كشانم ، همان گونه كه آن دو مرد ، عايشه را بيرون كشيدند ! »
آنان در حال اين گفتگو بودند كه اسامة بن زيد بر ايشان وارد شد و به اميرالمؤمنين گفت :
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 163
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص١٦٣