تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤

دروغ‌نمايى راويان دستگاه سلطه درباره نبرد جمل اصغر

از نمونه‌هاى دروغ‌نمايى ايشان ، گزارش طبرى است : حكيم بن جبله كه حركت كرده بود ، سوار بر اسب پيش آمد و نبرد را آغاز نمود . ياران عايشه نيزه‌هاشان را آماده نمودند و دست نگاه داشتند تا آنان هم دست نگه دارند . اما حكيم از نبرد دست برنداشت و با آنان جنگيد . ياران عايشه از نبرد خوددارى مي‌كردند ، مگر به همان اندازه كه از خود دفاع كنند . حكيم سپاه خود را برانگيخت و به سوى آنان راند و مي‌گفت : « اينان قريش هستند كه ترس و غرورشان نابودشان مي‌كند . » پس بر دهانه گذرگاه جنگيدند و اهل خانه‌ها كه دل در گروه يكى از دو طرف داشتند ، به ديگران سنگ پرتاب مي‌كردند . عايشه به يارانش گفت كه از سمت راست بروند و رفتند تا به گورستان بني‌مازن رسيدند و قدرى آن جا ماندند و در اين حال ، آن افراد به ايشان حمله بردند . سپس شب ميانشان فاصله افكند . عثمان به سراى حاكم بازگشت و مردم نيز به قبايل خود برگشتند . ابوجرباء يكى از فرزندان عثمان بن مالك بن عمرو بن تميم ، نزد عايشه و طلحه و زبير آمد و به آنان پيشنهاد كرد كه به مكانى بهتر روانه شوند . آنان نصيحت وى را پذيرفتند و از تدبيرش پيروى كردند . پس از گورستان بني‌مازن حركت نمودند و از طرف قبرستان ، از آب‌بند بصره گذشتند تا به زابوقه رسيدند و سپس به گورستان بني‌حصن درآمدند كه به سيلوى گندم مي‌رسيد . شبانگاه خود را آماده نگاه داشتند و همان شب ، افراد مقابل ، به سوى آنان حركت كردند و هنگام صبح در عرصه سيلو ، ايستاده بودند . عثمان بن حنيف پيش آمد و روبروى آنان ايستاد . حكيم بن جبله نيز با نيزه‌اى كه در دست داشت ، پيش آمد و ناسزا گفت . مردى از عبدقيس به وى گفت : « اين دشنام را كه مي‌شنوم ، به كه مي‌گويي ؟ » گفت : « به عايشه . » آن مرد گفت : « اى ناپاك‌زاده ! آيا به