در مسير فرود آمدهاند . فرمود : « عبدقيس بهترين تيره از قبيله ربيعه است و همه اين قبيله نيكومردمانى هستند . » سپس گفت :
دريغا از ربيعه ، آن قوم سخنشنو فرمانبر ؛
كه آن رخداد ، پيش از من به آنان رسيد . على آنان را دعوتى شنيدنى كرد ؛
كه با آن به جايگاهى بلند دست يافتند . ( تاريخ طبري ، 3 / 496 )
مسعودى گويد : اندوه على به خاطر قتل مردم ربيعه پيش از ورد به بصره ، شديد بود . آنان كسانى از عبدقيس و ديگر تيرههاى قبيله ربيعه بودند كه طلحه و زبير ايشان را كشتند . اين اندوه را قتل زيد بن صوحان عبدى نيز تجديد كرد ؛ همو كه در همان نبرد به دست عمرو بن سبره كشته شد . على فراوان ميگفت :
دريغا بر ربيعه ، آن مردم سخنشنو فرمانبردار ! ( مروج الذهب ، 2 / 369 )
11 . بلاذرى گويد : حكيم بن جبله عبدى بر مركب نشست و راند تا به زابوقه رسيد و سيصد تن همراهياش ميكردند كه هفتاد تن از قوم خود او از جمله برادرانش اشرف و زعل در ميانشان حضور داشتند . طلحه و زبير به سوى آنان آمدند و گفتند : « اى حكيم ! چه ميخواهي ؟ » پاسخ داد : « ميخواهم عثمان بن حنيف را رها كنيد و در سراى حاكم باقى بگذاريد و بيتالمال را به او بسپاريد و بازگرديد تا على فرارسد . » آنان خواست وى را نپذيرفتند و به نبرد پرداختند . حكيم گفت :
آنان را با تيغ شمشير ضربت ميزنم ، ضربت جوانى عبوس كه از زندگى دست شسته است .
سپس پايش ضربت خورد و قطع شد . خود را بر زمين كشاند و آن را برداشت و با همان ، به فرد ضربت زننده كوبيد و او را بر زمين افكند و گفت :
اى نفس من ! نگران نباش ؛ كه تو را بهترين مراقب ، نگاهبان است .
اگر ساق پايم قطع شده ، دستم با من هست .
نيز گفت : مرا از مردن ، ننگ نيست . ننگ ، گريختن از ميدان نبرد است . شوكت آن است كه آبروى آدمى بر باد نرود .
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 152
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص١٥٢