تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
راند . مردى از ازد ، حكيم را غافلگير كرد و بر ساق پاى او ضربتى زد و پايش را قطع كرد . حكيم پايش را در دست گرفت و با آن ، مرد ازدى را بر زمين افكند و او را كشت و سرود : اى نفس من ! نگران نباش . . . سپس او و سه برادرش كشته شدند . يموت بن مزرع در سوگ فرزندش مهلهل سرود : اى مهلهل ! كم‌سالي‌ات مرا به اندوه كشاند و سختي‌هايى كه كشيدي ، اشكم را روان نمود . [ با آنان آن قدر مي‌جنگم كه ] در كناره‌هاى خال‌هاى پيكرشان جان مي‌دهم و بدين سان ، اثر پاى تو محو مي‌شود . اگر عمر مهلتم دهد ، مقام والاى تو را به آنان نشان خواهم داد . اندوها بر مردمى كه [ در انتظار تو هستند و ] سفرت به سوى آنان به طول خواهد انجاميد . هرچند خاندان تو هستند ، اما تنها خدا و نه مردم ، پشتيبان من در غم توست . شعر وى و فرزندش مهلهل در قالب‌هاى مختلف شعري ، فراوان است . ما تنها به قدر گنجايش اين كتاب و با رعايت نكات فنى مورد نظر در اين اثر ، از آن‌ها ياد كرديم . ( الديارات ، 1 / 51 ) 8 . ابن‌مسكويه گويد : آن روز وى به گفتار پرداخت ، در حالى كه بر يك پا ايستاده بود و شمشيرها بي‌امان بر آنان ضربت مي‌زد : « ما اين دو تن را پشت سر انداختيم ، همين دو كه با على بيعت كردند و از او اظهار اطاعت نمودند و سپس با او از در مخالفت درآمدند و خواستار خون‌خواهى عثمان شدند . آن دو دروغ مي‌گويند و تنها در پى ثروت و حكومت هستند . » ( تجارب الامم ، 1 / 480 ) 9 . شيخ مفيد گفته است : روايت كرده‌اند كه به علي ( عليه السلام ) در ربذه خبر دادند كه طلحه و زبير ، حكيم بن جبله و شمارى از شيعيان را كشته و عثمان بن حنيف را زده و سبابجه را به قتل رسانده‌اند . با شنيدن اين خبر ، على بر جوال‌ها ايستاد و فرمود : « خبرى بس دردناك و تكان‌دهنده به من رسيده است . طلحه و زبير به بصره وارد شده و بر كارگزار من يورش برده و او را به شدت زده و در حالى رهايش كرده‌اند كه زنده يا مرده بودنش قابل شناسايى