عثمان گفت : « به سوى عثمان بن حنيف برو و گردن او را بزن ؛ كه انصار پدرت را كشتند و بر آن كار يارى دادند . » عثمان بن حنيف گفت : « اى عايشه و طلحه و زبير ! برادرم سهل بن حنيف جانشين على بن ابيطالب در مدينه است . به خدا سوگند ميخورم كه اگر مرا بكشيد ، او ميان برادران و خويشان و خاندان شما شمشير مينهد و هيچ يك از شما را زنده نميگذارد . » پس از او دست برداشتند و ترسيدند كه سهل بن حنيف به جان خانواده و خويشان ايشان كه در مدينه بودند ، درافتد . از اين رو ، رهايش كردند .
آنگاه عايشه به زبير پيام فرستاد : « سبابجه را بكش ؛ زيرا به من خبر رسيده است كه با تو چه كردند . » راوى گويد : به خدا سوگند ! زبير آنان را همان گونه كه گوسپند را ميكشند ، سر بريد و اين كار را پسرش عبدالله بر عهده گرفت و آنان هفتاد مرد بودند . گروهى از آنان براى نگهبانى و پاسدارى از بيتالمال مانده و پايدارى كرده و گفته بودند : « بيتالمال را به شما نميسپاريم تا اميرالمؤمنين فرارسد . » زبير شبانه با گروهى به سوى آنان حركت نمود و بر آنان حمله برد و پنجاه اسير از آنان گرفت و همگى را دستبسته كشت .
ابومخنف گويد : صقعب بن زهير براى ما گزارش كرد كه كشتگان سبابجه در آن روز چهارصد تن بودند . اين مكر و فريب طلحه و زبير در برابر عثمان بن حنيف ، نخستين فريب در تاريخ اسلام بود و سبابجه نخستين گروه از مسلمانان بودند كه دستبسته ، گردن زده شدند .
همو گويد : عثمان بن حنيف را براى اين كه بماند يا به على بپيوندد ، آزاد نهادند و او كوچ كردن را برگزيد . پس رهايش كردند و او به علي ( عليه السلام ) پيوست و همين كه او را ديد ، گريست و گفت : « از تو جدا شدم ، در حالى كه پيرمردى بودم و امروز بدون ريش نزد تو برگشتم ! » علي ( عليه السلام ) سه بار فرمود : انا لله و انا اليه راجعون . ( شرح نهجالبلاغه ، 9 / 320 ) و آنان را چنين نفرين نمود : « بارخدايا ! تو ميدانى كه آنان بر تو گستاخى ورزيدند و آن چه را حرام نمودهاي ، حلال شمردند . بارخدايا ! به ازاى آن شيعيان من كه كشتند ، آنان را بكش و به خاطر رفتارى كه با كارگزار من كردند ، عذاب شتابان را بر ايشان بفرست ! » ( الجمل ، 152 )
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 141
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص١٤١