زبير گفت : « به خدا سوگند ! اگر حرمت صفيه و جايگاهش نزد رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) نبود كه تو را به سايه پيامبر نزديك ساخت ، پاسخت را ميدادم . اما تو اى [ طلحه ] پسر زن تندخو و سركش ! كار ميان من و تو سختتر از گفتار است . من چيزهايى از كار شما را بازگو كردم كه شما را ناخوش آمد . بارخدايا ! گواه باش كه من حجت را بر اين دو مرد تمام كردم . »
سپس به آنان حمله كرد و افراد جنگى سخت نمودند و آنگاه ، از يكديگر دست برداشتند و توافق نمودند كه ميان ايشان پيمانى نوشته شود و چنين نوشته شد : « اين صلحنامهاى است ميان عثمان بن حنيف انصارى و مؤمنان همراه او از شيعيان اميرالمؤمنين على بن ابيطالب ، با طلحه و زبير و مؤمنان و مسلمانان پيرو ايشان ؛ كه سراى حاكم و ميدان بزرگ و مسجد و بيتالمال و منبر در اختيار عثمان بن حنيف باشد و براى طلحه و زبير و همراهان آن دو اين حق محفوظ است كه در هر جاى بصره كه خواهند ، فرود آيند و هيچ گروه مزاحم گروه ديگر در راه و بازار و آبانبار و آبشخور و مكانهاى بهداشتى نگردد تا آن كه اميرالمؤمنين على بن ابيطالب برسد و آنگاه ، اگر خواستند ، در آن چيزى كه مردم درآمدهاند ، درآيند و اگر خواستند ، هر گروه به هر كس ميخواهد بپيوندد و هر چه ميخواهد ، از صلح و جنگ يا بيرون رفتن و اقامت ، انجام دهد . بر هر دو گروه ، بر آن چه نوشتهاند ، عهد و پيمان خدايى به گونه پيمان هر يك از پيامبران خدا و بلكه استوارتر از آن است . »
چون صلحنامه نوشته و مهر شد ، عثمان بن حنيف برگشت و به سراى حاكم داخل شد و به يارانش گفت : « خدايتان رحمت كناد ! به خانواده خويش بپيونديد و سلاح بر زمين نهيد و زخميهاى خويش را مداوا كنيد . » سپس چند روز بر اين حال درنگ كردند . ( شرح نهجالبلاغه ، 9 / 318 )
عايشه به خيانت و صلحشكنى فتوا داد
ابنابيالحديد گويد : سپس طلحه و زبير گفتند : « اگر على فرارسد و ما در اين حال كمبود نيرو و سستى باشيم ، گردن ما را خواهد گرفت ! » پس بر آن شدند كه به سران قبايل نامه