به دست طلحه و زبير ، پرده خود را دريده است . اين است آن چه از حال آنان خبر ميدهد و همين كفايت ميكند !
سپس جوانى از جهينه ، به سوى محمد بن طلحه كه مردى عابد بود ، آمد و گفت : « مرا از قاتلان عثمان خبر ميدهي ؟ » گفت : « آري . خون وى بر عهده سه تن است . يك سوم بر عهده صاحب اين هودج يعنى عايشه است . يك سوم بر عهده صاحب شتر سرخ يعنى طلحه است و يك سوم نيز بر عهده على بن ابيطالب است . » جوان خنديد و گفت : « خود را بر گمراهى نميبينم ! » سپس به على پيوست و در اين باره گفت :
از فرزند طلحه درباره كسى پرسيدم كه درون مدينه هلاك شد و به خاكش نسپردند .
گفت : سه تن قاتل فرزند عفان هستند ؛ پس اشك بريز !
يكسوم خونش بر عهده آن زن است كه در هودج پشت پرده است . يكسوم بر عهده مردى است كه سوار بر شتر سرخ است .
يكسوم نيز بر عهده فرزند ابوطالب است . و ما اكنون در زمينى صاف و لغزان جاى داريم .
گفتم : درباره دو تن اول راست گفتي ؛ اما درباره سومين فرد كه انسانى درخشان است ، به خطا رفتهاي . ( تاريخ طبري ، 3 / 479 )
عايشه نتوانست سراى حاكم را تصرف كند و ناچار به صلح شد
ابنابيالحديد گويد : بامداد فرداى آن روز ، طلحه و زبير براى جنگ صف بستند و عثمان بن حنيف هم با ياران خود براى رويارويى با آنان بيرون آمد . نخست آنان را به خدا و اسلام سوگند داد و بيعت آنان با علي ( عليه السلام ) را به يادشان آورد . گفتند : « ما خونخواه عثمان هستيم . » عثمان بن حنيف گفت : « شما را با خونخواهى عثمان چه كار است ؟ پسران و پسرعموهاى او كه از شما در اين كار سزاوارترند ، كجايند ؟ به خدا سوگند ! چنين نيست و شما كه اميد به حكومت داشتيد و براى رسيدن به آن كار ميكرديد ، همين كه ديديد مردم گرداگرد او جمع شدند ، بر او حسد برديد . مگر كسى بر عثمان ، سختگفتارتر از شما دو تن بوده است ؟ » طلحه و زبير او را دشنامهاى ناپسند دادند و از مادرش نام بردند . او به