تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
بنويسند و دل مردم عرب را به دست آورند . بنا بر اين ، به بزرگان مردم و سركردگان و بزرگان پيام دادند و از آنان خواستند كه به خون‌خواهى عثمان و بر كنار ساختن على و بيرون راندن عثمان بن حنيف از بصره برخيزند . قبايل ازد و ضبه و قيس بن عيلان ، جز يكى دو تن از هر قبيله كه از اين كار كناره جستند و از آن‌ها فاصله گرفتند ، با آنان بر اين كار پيمان پيوستند . نيز قاصدى نزد هلال بن وكيع تميمى فرستادند ؛ اما وى نزد آنان نيامد . طلحه و زبير به خانه او رفتند ؛ اما او از آنان فاصله گرفت . مادرش به او گفت : « مانند تو نديده‌ام . دو بزرگ قريش به ديدار تو آمده‌اند و تو از آنان فاصله گرفته‌اي ! » و همچنان در گوش او خواند تا خودش را به آن دو نشان داد و همراه با همه بني‌عمرو بن تميم و بني‌حنظله با آن دو پيمان بست ، مگر بني‌يربوع كه همه از شيعيان على بودند . نيز همه بني‌دارم ، مگر چند تن از دينداران و فضيلت‌مندان بني‌مجاشع ، با آنان پيمان بستند . ( شرح نهج‌البلاغه ، 9 / 319 ) همو گويد : چون كار طلحه و زبير استوار شد ، در شبى تاريك و بارانى و طوفاني ، با يارانشان كه بر ايشان زره پوشانده و روى آن جامه بر تن كرده بودند ، بيرون آمدند و هنگام نماز صبح به مسجد رسيدند . عثمان بن حنيف پيش از ايشان به مسجد رسيده و صف‌هاى نماز برپا شده بود . عثمان پيش رفت تا پيشاپيش مردم نماز بگزارد . ياران طلحه و زبير او را عقب كشيدند و زبير را براى نماز پيش انداختند . سبابجه كه پاسداران و نگهبانان بيت‌المال بودند ، آمدند و زبير را از محراب بيرون آوردند و عثمان بن حنيف را پيش كشيدند . ياران زبير بر آنان چيره شدند و او را مقدم داشتند و عثمان را عقب زدند و اين كار همچنان ادامه داشت تا نزديك طلوع خورشيد شد و مردمى كه در مسجد حاضر بودند ، بر ايشان بانگ زدند : « اى ياران محمد ! آيا از خدا نمي‌ترسيد ؟ آفتاب در آستانه طلوع است ! » پس زبير چيره شد و پيشاپيش مردم نماز گزارد و چون نمازش تمام شد ، بر سر ياران مسلح خود فرياد زد : « عثمان بن حنيف را دستگير كنيد ! » او را پس از اين كه با مروان بن حكم با شمشير درگير شده بود ، گرفتند و چون گرفتار شد ، وى را تا آستانه مرگ زدند و موهاى ابروان و مژه‌ها و هر موى كه بر سر و چهره‌اش بود ، كندند . آن‌گاه سبابجه را كه هفتاد تن بودند ، گرفتند و همراه با عثمان بن حنيف نزد عايشه بردند . او به ابان بن