فراخوانده مىشوند تا ميانشان حكم كند ، آنگاه گروهى از آنان به حال اعراض ، روى برمىتابند ؟ ”
[ آل عمران : 23 ] » ياران عثمان بن حنيف دو پاره شدند . برخى گفتند : « به خدا سوگند ! راست ميگويد و نيكى ميورزد . به خدا سوگند ! او با شيوه و سخن درست آمده است . » شمارى ديگر گفتند : « به خدا سوگند ! دروغ ميگوييد . ما سخن شما را درست نميشماريم . »
بدين سان ، به جار و جنجال و همهمه و بگومگو پرداختند . عايشه هنگامى كه اين وضع را ديد ، حركت نمود و كسانى كه سمت راست بودند ، از عثمان جدا شدند و با عايشه حركت نمودند تا در محله دباغان مربد توقف كردند . ديگر ياران عثمان بر همان حال ماندند تا اين كه آنان نيز دو گروه گشتند . برخى به عايشه گراييدند و بعضى همراه عثمان بر سر گذرگاه باقى ماندند .
جارية بن قدامه سعدى پيش آمد و گفت : « اى امالمؤمنين ! به خدا سوگند ! قتل عثمان بن عفان ، سادهتر از بيرون آمدن تو از خانهات سوار بر اين شتر ملعون است كه خود را در معرض سلاح قرار دادهاي . خداوند بر تو حريم و حرمت نهاده بود و تو آن را دريدى و حرمت خود را شكستي . هر كس نبرد با تو را صلاح بداند ، قتلت را نيز روا ميشمرد . اگر به اختيار خود نزد ما آمدهاي ، به خانهات بازگرد و اگر به اجبار آمدهاي ، از مردم يارى بخواه . »
سپس جوانى از بنيسعد نزد طلحه و زبير آمد و گفت : « اى زبير ! مگر تو يار نزديك رسول خدا نبودي ؟ اى طلحه ! مگر تو نبودى كه با دستانت نگاهبان رسول خدا بودي ؟ اكنون مادرتان را با شما ميبينم . آيا شما زنان خود را نيز آوردهايد ؟ » آن دو گفتند : « نه . » جوان گفت : « پس من با شما ميانهاى ندارم و كناره ميگيرم . » آن جوان بنيسعدى در اينباره سرود :
زنان خود را حراست نموديد ؛ اما مادرتان را همراه آورديد . به خدا سوگند ! اين كمانصافى است .
او فرمان داشت كه در خانه بماند و دامن خويش را بر زمين بكشد ؛ اما اكنون با سختى بيابانها را پشت سر نهاده است .
او به آماجى تبديل شده كه فرزندانش با تير و نيزه و شمشير در برابرش ميجنگند .
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 137
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص١٣٧