من تحريك كند . » عبدالله بن حكيم به وى گفت : « اينها بهانههايى است كه خداوند باطن آن را ميداند و از او درباره فرجام اين بهانهها كه از آن بيم داريم ، يارى ميجوييم . » ( همان مأخذ )
5 . عبدالله بن عبيده گويد : هنگامى كه عبد بن حكيم آن سخنان را بيان نمود ، طلحه برخاست و پس از سپاس و ستايش خدا ، گفت : « رسول خدا در حالى وفات نمود كه از ما خشنود بود . سپس ما با ابوبكر همراه گشتيم و او نيز از ما خشنود بود در آن هنگام كه درگذشت . آنگاه ، نوبت به عمر بن خطاب رسيد كه از وى سخن شنيديم و اطاعتش كرديم تا او نيز درگذشت ، در حالى كه از ما خشنود بود . او به ما فرمان داد كه در موضوع خلافت پس از وى مشورت نماييم و خود ، شش تن را براى اين كار برگزيد . پس كار ما با يكى از همان شش تن كه او برگزيده بود ، استوار گشت و رأى ما به او تعلق گرفت ، يعنى عثمان كه شايسته خلافت بود . با وى بيعت نموديم و سخنش را شنيديم و از او فرمان برديم . اما وى از آن پس ، كارهايى كرد كه در دوران ابوبكر و عمر انجام نميشد و از اين رو ، مردم آن كارها را بر وى نپسنديدند و ما هم از آن چه كرديم ، چارهاى نداشتيم . سپس اين مرد خلافت را بدون مشورت ما بر عهده گرفت و بر آن چيره شد ، در حالى كه ما و او در اين موضوع ، برابر بوديم . آنگاه ، ما را نزد وى بردند ، حال آن كه بيش از همه ، از ما بيزار بود . بر گردن ما شمشير نهادند و ما به اجبار با وى بيعت كرديم . اى مردم ! آن چه اكنون از شما ميخواهيم ، اين است كه قاتلان عثمان به وارثان وى تحويل گردند ؛ زيرا او مظلومانه كشته شد . نيز بايد على از خلافت كناره گيرد تا مسلمانان درباره انتخاب پيشوا مشورت نمايند ، همان سان كه شيوه عمر بن خطاب بود . پس هرگاه رأى ما و مسلمانان بر انتخاب كسى استوار گشت ، با او بيعت خواهيم نمود . »
هنگامى كه وى از سخن فراغت يافت ، يكى از بزرگان عبدقيس برخاست و پس از سپاس و ستايش خدا گفت : « اى مردم ! على عهدهدار اين كار شد ، حال آن كه مهاجران و انصار در مدينه پشتوانه او بودند و هيچ يك از مردمان ديگر سرزمينها حق ندارند آن
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 133
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص١٣٣