رياكاران بودند و نه ضعف و عذرى داشتند كه از جهاد معذور و معاف باشند .
هرچه زمان مىگذشت و احتمال بازگشت رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم بيشتر مىشد ، عذاب وجدان آنها نيز شدت مىيافت و با خود مىگفتند : ما كه شرايط تكليف را داشتيم و به جهاد و شهادت در راه خدا نيز راغب بوديم ، پس چه شد كه از همراهى با رسول الله بازمانديم و خود را از اين توفيق محروم ساختيم .
براستى در ديدار با محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم چگونه تخلف خود را توجيه كنيم و چه عذرى بر قصور خود بياوريم ؟ بگوييم ما در تنگناى اقتصادى گرفتار بوديم ، دچار بيمارى و ضعف بوديم و يا ايمان نداشتيم ، كه در هر حال دروغ گفتهايم .
سرانجام رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم و ساير مسلمانان با سرافرازى و پيروزى به شهر بازگشتند « 1 » و يكراست به سوى مسجد رفتند . حضرت پس از بهجا آوردن دو ركعت نماز ، مشغول صحبت با مردم شد ، در اين حال منافقين متخلف كه دعوت به جنگ را نپذيرفته بودند ، شروع به عذرخواهى و بهانهجويى كردند و در اين باب به اداى سوگند پرداختند .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم در ظاهر عذرشان را پذيرفت ولى نيت درونى و باطن ايشان را به خدا واگذار كرد ، در اين ميان كعب در حالى وارد شد كه گامهايش مىلرزيد و از شدت اضطراب و شرمندگى دچار لكنت شده بود . حضرت با تبسمى معنىدار و غضبناك فرمود : چرا در جهاد شركت نكردى ، مگر مركب مناسبى نداشتى ؟
كعب عرضه داشت : يا رسول الله ، مركب مناسبى هم داشتم ، سپس ادامه داد ، به خدا سوگند اگر در برابر شخص ديگرى قرار گرفته بودم و حتى اگر جرم و جنايتى مرتكب شده بودم ، با قدرت بيانى كه خدا به من عطا كرده مىتوانستم او را راضى كنم و دل او را به دست آورم ولى در مقابل شما توان سخن گفتن از من سلب شده ، زيرا مىدانم كه اگر دروغ بگويم ، شايد از من راضى شوى ولى اطمينان دارم كه به زودى خدا
هامش
( 1 ) . در تبوك چون روميان با لشكر اسلام مواجه شدند به شهر خويش بازگشتند و پيغمبر صلّى اللّه عليه و إله و سلّم تعقيب ايشان را صلاح ندانست و سرانجام فرماندار آن مرز و بوم تسليم شد و پذيرفت كه هر سال مبلغى خراج بدهد و دو طايفه ديگر نيز قبول كردند كه جزيه بدهند و حضرت از آنها نيز پذيرفت .