چون دعوت به جهاد را شنيدند ، آن را بسيار سخت شمردند و به بهانههاى مختلف سعى كردند از شركت در اين امر خوددارى كنند .
چون منادى رسول اللّه مسلمانان را به جنگ تبوك دعوت كرد ، مسلمانان به انفاق مال پرداخته و هزينه سفر گروهى را كه استطاعت مالى نداشتند ، تقبل كردند و از سوى ديگر منافقين هم فرصت را براى كارشكنى غنيمت شمردند و سعى در منصرف ساختن مردم از شركت در جهاد نمودند ؛ هرچند در كار خود موفقيتى به دست نياوردند .
پهنه صحرا از كثرت جنگجويان و مجاهدين اسلام موج مىزد ، آثار خوشحالى و مسرت از توفيق شركت در اين جهاد مقدس در چهره آنان نمودار بود ولى در ميان صفوف مسلمانان ، غيبت چهار تن مشهود بود و مسلمانها از يكديگر علت غيبت آنها و تخلف از دستور رسول اللّه را مىپرسيدند و اين امر همگان را به حيرت و تعجب واداشته بود زيرا اين چهار تن از افراد سرشناس و توانگر شهر به شمار مىرفتند ، ايشان عبارت بودند از ابو خيثمه از طايفه بنى سالم بن عوف ، كعب بن مالك از قبيله بنى سلمه ، مرارة بن ربيع از طايفه عمرو بن عوف و هلال بن مره از قبيله بنى واقف .
ابو خيثمه چون از جمع سپاهيان رسول اللّه جدا شد ، به باغ خود و نزد دو همسرش بازگشت و آنها را در حالى ديد كه هريك در زير سايبانى فرشى گستردهاند و اطراف را آبپاشى كرده و صفايى دادهاند و با تدارك نوشيدنىهاى خنك و طعامى گوارا در انتظار همسر خود هستند ، تا از او به گرمى استقبال كنند ، ابو خيثمه بر زنان خود وارد شد و در آن سايه خنك نسيم جانبخشى را احساس كرد و ديد كه گوشت بريان و آب خنك مهياست و همسرانش در خدمت به وى آماده هستند و اين در حالى بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم و يارانش در راه جهاد ، بيابانهاى تفتيده و داغ را پشت سر مىگذارند .
در اين حال بود كه ابو خيثمه ناگهان به ياد رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم افتاد و صحنهء جنگ را در ذهن خود تصور كرد كه اكنون محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم و يارانش در ميدان نبرد مشغول جانفشانى هستند و چهبسا از فرط تشنگى ، كسى را در پى آب فرستادهاند ولى آبى براى رفع تشنگى نمىيابند و شايد از شدت گرسنگى در طلب لقمهاى نان باشند ،
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 553
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٥٥٣