دروغ مرا فاش و مرا رسوا مىسازد .
به خدا سوگند كه من عذرى نداشتم و خدا گواه است ، آن هنگام كه تصميم گرفتم از شركت در جنگ خوددارى كنم ، كسى از من قوىتر و غنىتر نبود .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم فرمود : تو راست مىگويى ، برخيز و به درگاه خدا استغفار كن و از وى تقاضاى عفو كن شايد از گناهت درگذرد .
چون كعب مسجد را ترك كرد ، مراره و هلال آمدند و همانند كعب واقع قضيه را بيان كردند و پاسخى مشابه از حضرت شنيدند .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم ايشان را به خدا و تقدير الهى سپرد و منتظر ماند تا حكمى در مورد آنها از جانب حقتعالى صادر شود ، سپس فرمود : كسى با اين سه تن سخن نگويد و با ايشان تردد و آميزش نكند ، تا خدا در مورد آنها حكم كند ، و حقتعالى ممكن است عذابشان كند و يا آنها را ببخشد .
دعوت پادشاه غسّان از متخلفين
بدين ترتيب روزگارى تلخ براى اين سه تن آغاز شد ، پس از فرمان محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم آنها متفرق و سرگردان و با غم و اندوهى فراوان از جمع مردم طرد گشتند و اين عذابى دردناك و مصيبتى بزرگ براى ايشان بود كه از خدا و رسولش طرد شوند و مسلمانان نيز حق آميزش و سخن گفتن با آنها را نداشته باشند .
مرارة بن ربيع و هلال بن مره به اندرون خانه خود پناه بردند و به آه و ناله پرداختند و به درگاه خدا گريستند و به انتظار فرمان الهى نشستند ، ولى كعب كه جوانتر بود در محل كار خود در بازار حاضر مىشد و به كسب و كار مىپرداخت و در نماز جماعت نيز حاضر مىشد ، اما در هر حال هيچكس با او صحبت نمىكرد و رفت و آمد با او جايز نبود ، او هر روز پس از نماز حضور رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم شرفياب مىشد و عرض سلام مىكرد ولى از شدت اضطراب و شرمندگى متوجه نمىشد كه حضرت پاسخ سلامش را داد يا نه .
بتدريج عرصه براى كعب تنگ شد و بىاعتنايى مردم بر وى گران آمد ، ناچار نزد