تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 557

مساهمون:

ص٥٥٧
حارث بن ربعى مشهور به « ابو قتاده » رفت ، وى پسر عموى كعب و در نظر او محبوبترين مردم بود . كعب در كنار ديوار باغ او ايستاد و سلام كرد ، ابو قتاده جواب سلام او را نداد . كعب با دلى پر از اندوه فرياد برآورد : اى ابو قتاده ترا به خدا سوگند آيا من خدا و رسولش را دوست نمىدارم و آيا تو فكر مىكنى تخلف من از روى نفاق بوده ؟ ابو قتاده ساكت ماند ، كعب بار ديگر سخن خود را تكرار كرد ، ابو قتاده پاسخ داد : خدا و رسول او داناتر است ، و در اين حال اشك از چشمان كعب جارى شد و ناچار بازگشت . روزى كعب با چشمانى گريان و فكرى پريشان از مسيرى عبور مىكرد كه ناگهان يك نفر مسيحى را ديد كه از شام به قصد فروش كالاى خود به مدينه آمده بود ، مرد شامى در ضمن فروش اجناس خود ، از مشتريان مىپرسيد : اين كعب كه رانده خدا و رسولش شده ، كيست ؟ مردم با اشاره كعب را به وى نشان دادند و آن مرد مسيحى نامه‌اى را كه از جانب پادشاه غسّان آورده و در پارچه حريرى پيچيده بود ، به كعب داد . كعب نامه را باز كرد و با تعجب ديد كه در آن چنين نوشته شده : « به من خبر رسيده كه حاكم شما ترا طرد كرده و از خود و مردم رانده است ، خدا ترا در هيچ سرزمينى پست و بىارزش نمىخواهد ، تو مىتوانى به ما ملحق شوى ، ما با شما برادرى و مساوات مىكنيم » . كعب چون متن نامه را خواند ، به شدت گريست و درحالىكه صداى نالهء او بلند بود ، گفت : خداوندا ، كار كعب به جايى رسيده كه ديگران در دين او طمع مىكنند و قصد دارند او را از دينش جدا سازند ، براستى كه من خوار و ذليل شده‌ام . سپس نامه را گرفت و آن را در تنور آتش انداخت و سوزاند .

عفو الهى

چهل روز تمام از اين ماجرا گذشت و رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم در مورد اين سه نفر به حكمى نرسيد و بدون فرمان خدا هم نمىتوانست درباره آنها امرى صادر كند ، لذا براى جلب رحمت خدا به آنان فرموده : بايد از خانواده خويش جدا شويد تا دستور
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 557 | محمد أحمد جاد المولى / زمانى