خدا صادر شود .
همسر هلال چون دستور رسول اللّه را شنيد نزد حضرت رفت و گفت : يا محمد ، هلال پيرمردى سالخورده و ناتوان است و خدمتكارى هم ندارد ، آيا مرا نيز از خدمت او منع مىكنى ؟ حضرت فرمود : خير ، تو مىتوانى در خدمت او باشى ولى حق هم خوابى با تو را ندارد ، همسر هلال گفت : به خدا سوگند از موقعى كه تحت اين فشار روانى و اجتماعى قرار گرفته ، جز گريه و شيون كار ديگرى از او ساخته نيست .
سپس كعب نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم آمد و حضرت به او فرمود : تو نيز بايد از همسر خود كنارهگيرى كنى . كعب عرض كرد : آيا طلاقش بدهم يا او را از خود دور كنم ؟
حضرت فرمود : با او همبستر نشو .
يكى از بستگان كعب به او گفت : اى كاش تو نيز مىرفتى و همانطور كه زن هلال براى خدمتگزارى همسرش اجازه گرفت ، شما هم براى همسرت اجازه مىگرفتى ، كعب گفت : به خدا سوگند از رسول خدا در اين مورد خواهشى نمىكنم ، زيرا من مردى جوانم و نياز به خدمتكار ندارم و سپس زن خود را رها كرد و يك زندگى مجردى را آغاز كرد .
بارى ، سرنوشت اين سه نفر همچنان در پردهء ابهام باقى ماند و سخن گفتن با آنها ممنوع بود تا مدت گرفتارى ايشان به پنجاه روز رسيد و سرانجام يك روز صبح پس از اداى نماز ، رسول اللّه را حالت وحى عارض شد و پس از مدتى كه به حال عادى بازگشت و با صورتى بشاش و قلبى شادمان به اطراف خود نگريست و اعلام كرد ، خدا توبه كعب ، مراره و هلال را پذيرفت ، به آنها بشارت دهيد و تبريك گوييد .
مردم به سرعت به سوى آنها شتافتند ، عدهاى سواره و برخى دواندوان خود را به ايشان رساندند ، كعب چون مژده را دريافت ، لباسهاى خود و هرآنچه را به همراه داشت به عنوان مژدگانى به بشارتدهنده هديه كرد و خود با يكدست جامه عاريتى به سوى رسول اللّه شتافت و آن حضرت را در بين ياران خود در مسجد ديد .
حضرت فرمود : بشارت باد ترا به بهترين روز زندگى خود . . .
در پى كعب ، هلال و سپس مراره شرفياب حضور شدند و حضرت به آنان نيز
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 558
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٥٥٨