راستى چقدر تفاوت است بين من و محمد و يارانش و چقدر فرق است ميان حال من و حال ايشان .
بدين ترتيب او به جنگ با هواى نفس خود پرداخت و لجام آن را در اختيار گرفت و با خود گفت : آيا سزاوار است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم و اصحابش در آفتاب گرم و سوزان بهسر برند و من در زير سايه خنك استراحت كنم ، غذاى من آماده و زنان خوشسيما پذيراى من باشند و رسول الله گرسنه بماند ؛ نه اين از انصاف به دور است و شرط مروت نباشد .
ابو خيثمه رو به زنان خود كرد و گفت : به خدا سوگند به بستر هيچيك از شما در نيايم تا به رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم ملحق شوم ، آنگاه مركب سوارى و خوراك مورد نياز خود را آماده ساخت و به شتاب خود را به رسول الله رساند .
عذاب وجدان
اما سه فرارى ديگر يعنى كعب ، مراره و هلال كه در ابتدا اعتنايى به دعوت رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم نكردند و تسليم هواى نفس خود شدند ، بعد از مدتى به ندامتى سخت دچار شدند ، گاهى تصميم مىگرفتند كه خود را به لشكر اسلام برسانند و به ايشان ملحق شوند ولى از رويارويى با رسول الله و يارانش احساس شرم و خجالت مىكردند .
روزها سپرى شد و رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم همچنان در راه جهاد بود و اين سه نفر در شك و ترديد به نتيجهاى نرسيدند و براى پيوستن به سپاه اسلام راهى نيافتند ، گذشت ايام بر آنها بسيار طولانى مىنمود و مانند افرادى كه خيانت يا جنايتى مرتكب شده باشند ، همواره در عذاب وجدان به سر مىبردند . آنها اغلب دور از ديد مردم و بين دو كوه مدينه قدمزنان در فكر بودند ، و اگر مردى را در شهر مىديدند يا از منافقان و دشمنان سرسخت اسلام بود و يا مسلمانى بود كه به دليل ضعف و يا عذرى موجه از جهاد معاف شده بود .
اين سه نفر با مشاهدهء اين وضع به غفلت خود بيشتر پى بردند و خود را در شمار منافقين و رياكاران قرار مىدادند ، لذا اندوهشان شدت مىيافت ، زيرا نه از منافقان و