نبود ، تا اينكه سرانجام يك روز از غفلت آنها استفاده كرده و قيد و زنجير را از پاى خود برداشته و از زندان فرار كردم تا دين و جان خود را حفظ كنم و بتوانم از اسلام بهرهمند شوم و در مجاهدت همراه و شريك مسلمانان شوم .
ابو بصير در حالى سرگذشت خود را تعريف مىكرد كه مىپنداشت زمان رنج و حرمان او پايان يافته و هنگام سعادت و نيكبختى او فرارسيده و اكنون مىتواند آزادانه به عبادت و پرستش خداى يكتا بپردازد . اما او غافل از اين بود كه دشمن در يك قدمى او در تعقيبش است و پيمان رسول اللّه با قريش مانع پذيرش او در مدينه است .
ابو بصير راه خود را به سوى مسجد رسول اللّه كج كرد تا به حضور ايشان برسد ، اما قبل از اينكه با آن حضرت روبرو شود ، ديد دو نفر از قريش نزد محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم نشستهاند و در مورد او صحبت مىكنند و قصد دستگيرى او را دارند و در اين مورد مفاد پيمان و عهدنامه را براى آن حضرت يادآورى مىكنند . يكى از آنها گفت : اى محمد ، ما تاكنون سابقهء پيمانشكنى در تو نديدهايم ، چه شد كه امروز يك نفر فرارى از مكه را پناه دادى ؟
ابو بصير از دين ما خارج شده و از جمع ما گريخته و درحالىكه اسلام آورده ، به شما پناهنده شده ، ما با شما عهد بستيم كه هركس از ما كه مسلمان شد و به شما پناه آورد ، به ما بازگردانى و اكنون قريش ما را فرستادهاند تا به ميزان پاىبندى شما به پيمان خود واقف شوند . رسول اللّه فرمود : من پيمان را نقض نكردهام و بر خلاف سوگند خود ، عملى انجام ندادهام . اينك ابو بصير در اختيار شماست ، او را با خود ببريد ، شايد خدا در كار او گشايشى ايجاد كند و براى حفظ دين او فرجى حاصل گردد .
ابو بصير نيز در جمع مسلمانان دستگير و اسير شد و مردم با دلى پر درد و قلبى آكنده از غم و اندوه او را بدرقه كردند ، اما هنوز ساعتى از اين موضوع نگذشته بود كه مسلمانان ديدند ابو بصير به تنهايى بازگشت ، مردم به او گفتند : با مأمورين چه كردى ؟
ابو بصير پاسخ داد : يكى از ايشان را كشتم و ديگرى راهى جز فرار نداشت ، اينك
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 528
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٥٢٨