به سوى مكه برد ، اما ابو جندل مرتب فرياد مىزد و از مسلمانان كمك مىخواست و مىگفت : آيا راضى مىشويد كه مشركان مرا به مكه بازگردانند و مرا در دين خود دچار وسوسه نمايند ، اين فرياد دلخراش تا اعماق جان مسلمانان نفوذ كرد و آنها را به خشم و اندوهى شديد گرفتار ساخت ، اما چارهاى نداشتند و اين امر خداست كه توسط رسولش ابلاغ شده است .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم ابو جندل را خطاب قرار داد و فرمود : صبر پيشه كن و به وظايف خود بپرداز كه خدا براى تو و ساير مسلمانان در بند ، راه فرار و نجاتى مقرر كرده است . ما فعلا عهدى بستهايم و بايد به مفاد آن پاىبند باشيم .
آنگاه منادى در مكه فرياد برآورد : هركس آزاد است با هر گروهى داخل پيمان شود و بدين ترتيب قبيله « بكر » به پيمان قريش در آمدند و قبيله « خزاعه » همپيمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم شدند .
واكنش مسلمانان در قبال دستور بازگشت
يكى از اصحاب از جانب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و إله و سلّم اعلام كرد : اى مسلمين كار عهدنامه و پيمان صلح پايان پذيرفته ، از احرام خارج شويد ، شترهاى قربانى را نحر و موهاى خود را تقصير كنيد ، و سپس آمادهء حركت شويد تا بازگرديم ؛ اما منادى متوجه شد كه هيچيك از مسلمانان مايل نيستند از احرام خارج شوند و در اين امر متحير و مردد هستند . لذا دوباره سخن خود را تكرار كرد ، اما باز پاسخى نشنيد و براى بار سوم پيام رسول اللّه را ابلاغ نمود ، اما اين بار هم كسى به سخن او اعتنا نكرد و احدى از مسلمانان از احرام خارج نشدند .
منادى ناگزير ، سرپيچى و بىاعتنايى بىسابقهء مردم را به اطلاع آن حضرت رساند ، محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم كه جز اطاعت و اجراى اوامر ، انتظارى از اصحاب خود نداشت ، از اين موضوع بسيار ناراحت و متأثر شد و با نگرانى و اندوه وارد خيمه همسرش ام سلمه شد .
ام سلمه از رسول اللّه پرسيد : يا محمد چه اتفاقى افتاده كه شما را تا اين حد نگران مىبينم ؟